دکتر اسپنسر جانسون

نكاتي از كتاب : ) چه كسي پنير مرا جابجا كرده است (  

اثر : دكتر اسپنسر جانسون

در اين كتاب پنير در واقع آن چيزي است كه مااز داشتن آن لذت ميبريم و مارا راضي مي كند .

-      پنير ما دائماً در حال جابجاشدن است بايد سعي كنيم با پنير و در جهت آن جابجا شويم .

-      امروزه كارمندان با انعطاف و نو انديش كاراترند از كارمندان مسئول ووفادار .

-  ازقوّه تخيّلت استفاده كن تا تصويرقابل باورتري از خودت ، باجزئيات واقعي تر،درحالي كه به موفّقيّت رسيده اي تجسم كني .

-      اگر تغيير نكني از بين ميروي .

-      مهمترين مانع براي شروع وانجام يك فعاليت جديد ترس است .

-      غلبه بر ترس يعني آزادي .

-      هميشه براي شروع يك فعاليت جديد با خودت فكر كن ، اگر نميترسيدي چه ميكردي ؟

-  ترس فقط وقتي خوبست كه شماراوادار به انجام كاري كند (مثل وقتي كه از بدتر شدن اوضاع وحشت داريد).

-      ترسي كه شماراازانجام كار باز دارد ، شمارابه سمت نيستي ميبرد .

-   هميشه به يادداشته باشيدكه درابتداي هرتغييرپذيرش آن بسيارآسانترخواهدبودوهرچه زمان بيشتربگذردهمگام شدن باتغييردشوارترخواهدشد،به هرحال هميشه ديررسيدن بهتراست از نرسيدن .

-  هميشه شروع يك فعاليت جديدمقداري گيج كننده است واين كاملاًطبيعيست، ولي وقتي شروع كني ميبيني به آن سختي كه تصور ميكردي هم نيست !

-  هرگاه بواسطه مشكلات درمسيرانجام كاري،مايوس شديد،به اين فكركنيدكه باز هم اين از انجام ندادن هيچ اقدامي بهتر است .

-  درمواجه شدن بامشكلات بجاي اينكه اجازه دهيدشرايط برشماچيره شوندسعي كنيدشرايط راكنترل نمائيد.

-  هميشه درنظرآوردن شرايط نامساعد قبل ازاقدام به انجام كارجديد،انگيزه اي محكم براي تداوم كارورسيدن به مقصود است .

-  موفق كسي است كه هميشه آماده پذيرش تغييرات باشد وموفقتركسي است كه قبل ازوقوع تغييرات بتواند زمان وجهت آنها را پيش بيني كرده وآماده همسوشدن با آنها باشد .

-  هرچه دقيقتر بتوانيد خودرادروضعيتي تجسم كنيدكه به موّفقيّت رسيده ايد، به آن نزديكتريد.

-      هرچه سريعترپنيركهنه رارهاكني، زودتر پنيرتازه پيدا خواهي كرد .

-  لذّت واقعي ازانجام يك فعاليت جديد،نيل به مقصود نيست ، بلكه غلبه برترسي است كه مانع انجام آن فعّاليّت ميشده است .

-  هميشه سعي كنيد به مشكل خود به عنوان يك معّما نگاه كنيد،تا تلاش براي حل آن برايتان جاذب باشد .

-  آنچه انسان از آن ميترسد هرگزبه آن بدي نيست كه تصور مي كند ،ترسي كه انسان در سر ميپروراند بسيار هولناكتر است از آنچه در واقعيّت اتفاق مي افتد .

-  افكارقديمي شمارابه سمت موّفقيّت جديد هدايت نميكند،لازم است روش فكركردن خودراتغييردهيد .

-  بپذيريدكه تغييرات بطور طبيعي همواره وجوددارند ، خواه انتظار آنرا داشته باشيد خواه نداشته باشيد ، اگر انتظار تعيير را نداشته باشيم و در جهت آن حركت نكنيم تغيير ميتواند مارا غافلگير نمايد .

-  توجه به موقع به تغييرات كوچك بماكمك خواهدكردتاخودرابراي تغييرات بزرگترآماده كنيم .

-  سريعترين راه براي پذيرش تغييرات اين است كه انسان بتواند به افكار احمقانه خود بخنددوبعدآزادانه وبسرعت پيش رود .

-  براي پذيرش بهتر تغييرات لازم است زندگي را ساده بگيريدواوضاع واحوال را بيش از حدّ تجزيه و تحليل نكنيد .

-      خوشبخت وموّفّق كسي است كه از تغيير وماجراجوئي لذّت ببرد .

-      امنيت آگاهي داشتن ازمحيط اطراف است ، نه حبس كردن خود دريك شرايط راحت .

-  كارما فقط حل وفصل مشكلات روزانه نيست ، بلكه با آينده نگري بايد به افقهاي آينده و اهداف آتي توجه كنيم .

-  گاهي هدف از يك فعاليت جديد ، يك رفتارجديدومتفاوت است براي رسيدن به همان اهداف قبلي وازپيش تعيين شده .

-      Newer Let Your Tempt Cloud Your Reason

حاجی

اون شب حاجي خيلي نوراني شده بود , صورت همه بچه هارو  بوسيد . سكوت غريبانه اي داشت.

 

همه بچه ها بغض كرده بودن,تشنگي امانشان را بريده بود , بعضيها هم آروم آروم اشك ميريختن…  هيچوقت حاجي رو اينقدر سراسيمه نديده بوديم , مدام در سنگر قدم مي زد وزير لبهاي خشكيده اش  زمزمه مي كردگاهي وقتها مدتي كنار ميزفلزيش متوقف مي شد دو تا دستهاشو روي ميز ستون ميكرد و چند لحظه بي حركت باقي ميموند و به فكر فرو ميرفت همه ميديدند كه در اين حالت صورتش بر افروخته ميشد ,گويا در دلش غوغايي برپا بود , قطره اشكي از گوشه چشمانش بر گونه اش غلطيد و برخاك سنگر افتاد . .عطرعجيبي هم سنگر راپركرده بود . شب غريبي بود عرق سردي روي پيشونيش دويد ، بعداً فهميديم به اين خاطر بودكه نمي خواست اون همه چيزي رو كه مدتها تو دلش نگه داشته بود جلوي بچه ها بريزه بيرون ، فكر مي كرد موجب تضعيف روحيه شون ميشه … ناگهان تصميمي گرفت , نگاهي به آسمان كرد ماه پشت ابرهاي سياه پنهان شده بود وهوا مثل دل شيطان سياه وتاريك بود لحظه كاملا مناسبي بود براي انجام تصميمي كه مدتها تمام ذهنشو تسخير كرده بود . لبخندي حاكي از رضايت بر لبانش نقش بست , آستينها رو بالا زد,با يك خيز آخرين قمقمه آب  روبرداشت ,وبه سرعت رفت پشت خاكريز… ..صـداي انفجار مهيبي اومد ,……واي خداي من حــاجي……

آه, بله , حاجي رو مين ريده بود…