حاجی
اون شب حاجي خيلي نوراني شده بود , صورت همه بچه هارو بوسيد . سكوت غريبانه اي داشت.
|
|
همه بچه ها بغض كرده بودن,تشنگي امانشان را بريده بود , بعضيها هم آروم آروم اشك ميريختن… هيچوقت حاجي رو اينقدر سراسيمه نديده بوديم , مدام در سنگر قدم مي زد وزير لبهاي خشكيده اش زمزمه مي كردگاهي وقتها مدتي كنار ميزفلزيش متوقف مي شد دو تا دستهاشو روي ميز ستون ميكرد و چند لحظه بي حركت باقي ميموند و به فكر فرو ميرفت همه ميديدند كه در اين حالت صورتش بر افروخته ميشد ,گويا در دلش غوغايي برپا بود , قطره اشكي از گوشه چشمانش بر گونه اش غلطيد و برخاك سنگر افتاد . .عطرعجيبي هم سنگر راپركرده بود . شب غريبي بود عرق سردي روي پيشونيش دويد ، بعداً فهميديم به اين خاطر بودكه نمي خواست اون همه چيزي رو كه مدتها تو دلش نگه داشته بود جلوي بچه ها بريزه بيرون ، فكر مي كرد موجب تضعيف روحيه شون ميشه … ناگهان تصميمي گرفت , نگاهي به آسمان كرد ماه پشت ابرهاي سياه پنهان شده بود وهوا مثل دل شيطان سياه وتاريك بود لحظه كاملا مناسبي بود براي انجام تصميمي كه مدتها تمام ذهنشو تسخير كرده بود . لبخندي حاكي از رضايت بر لبانش نقش بست , آستينها رو بالا زد,با يك خيز آخرين قمقمه آب روبرداشت ,وبه سرعت رفت پشت خاكريز… ..صـداي انفجار مهيبي اومد ,……واي خداي من حــاجي……
آه, بله , حاجي رو مين ريده بود…