زندگی و آثار دکتر سروش قسمت 4

سروش از ارديبهشت ماه 1367 مجموعه مقالاتي را در ماهنامه كيهان فرهنگي به صورت منظم به رشته تحرير درآورد كه گرچه نظريه اي فلسفي و كلامي بود اما به زودي فضاي سياسي و اجتماعي ايران را دگرگون كرد. اين مقالات به هم پيوسته و به فراست تنظيم و تحرير شده «قبض و بسط تئوريك شريعت» نام داشت كه در كتابي به همين نام نيز به چاپ رسيد. سروش در اين مقالات كوشيد با جداسازي مفهوم دين از معرفت ديني، بحث و بررسي انديشه ديني را از حوزه تكفير و تفسيق خارج و آزاد و رها سازد و با رابطه برقرار كردن ميان معرفت ديني و معرفت بشري (علم و فلسفه) اثرات عقل در فهم وحي را مستقل از عقل ديني بررسي كند.

آن گاه كه سروش قبض و بسط را مي نوشت بسياري به ياد اثر مهم اما مغفول افتاده او در صدر انقلاب افتادند كه بر جدايي «دانش و ارزش» (علم و اخلاق) تأكيد مي كرد. سروش اينك سخن مهم تري داشت و آن تكيه بر عصري فهميدن دين بود. سروش مي گفت جدايي دين از معرفت ديني و قراردادن معرفت ديني در ترازوي معرفت بشري به معناي آن است كه هر تحول در معرفت بشري به تحول در معرفت ديني منتهي مي شود و اين در عمل به معناي از بين رفتن هرگونه اقتدار مركزي براي كساني بود كه خود را متولي معرفت ديني مي دانستند. پس همين متوليان به اعتراض پرداختند. اولين منتقد، قوي ترين آنان هم بود و آن كسي جز شيخ صادق لاريجاني نبود. لاريجاني به تبعات حروف سروش به خصوص تلاش جدي وي در جداسازي مفهوم روشنفكري ديني و عالم ديني پرداخته و در پايان نوشته بود: «اين گونه طرز تفكر نه در ايران و نه در غرب هيچ كدام بي سابقه نيست ولكن از فاضل بزرگواري كه برهه اي از عمر خويش را سعي در تحصيل مباحث فلسفي و ديني نموده و طي طريقي استدلالي و برهاني را بر خود فرض دانسته هيچ گاه انتظار اين گونه هرج و مرج فكري نمي رفت.» به تدريج منتقدان ديگر از راه رسيدند. آيت الله جعفر سبحاني و آيت الله مكارم شيرازي از مهم ترين ايشان بودند. سروش اما در پاسخ، استاد بود. نثري شگرف را به كار گرفت تا براي اولين بار در عمر خويش با روحانيت از در محاجه درآيد. تا آن روزگار حريفانش ماركسيست بودند و او مظهر مسلماني اينك اما بايد از مسلماني خويش دفاع مي كرد. پس قلم در دست گرفت و نوشت: «نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟» بند اول پاسخ او بي شك در نثر معاصر پارسي مقامي ارجمند دارد و از نظر صنايع ادبي در اوج قله فصاحت و بلاغت نشسته است، آن جا كه مي نويسد: «اين قلم خود را ناتوان نمي بيند كه در پاسخ نوشتاري طعن آميز و تمسخرآكند و نيش آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتي نمي بيند و هنر را در اين بي هنري ها نمي جويد و روحانيون و فقه پيشگاني چون حجت الاسلام لاريجاني را مشفقانه تذكار مي دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند باري در وادي صفا و مروت نيز گامي بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفي بسته و حظي اندوخته اند يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنند و ...» جنگ سروش شروع شد و سحر سخن او گروهي را مفتون و گروهي را متوحش ساخت. مقالات قبض و بسط ادامه يافت و نقدها نيز. سروش مقالاتي ديگر در باب موانع فهم نظريه اش (كه آن را نظريه تكامل معرفت ديني ناميد) نوشت و سخن از ظهور فرقه اي تازه به نام روشنفكري ديني كرد. حرف هايش درباره شريعتي را صريح تر بر زبان راند و ياد كوتاهش درباره بازرگان در رساله تفرج صنع را مفصل ساخت. از روشن انديشي علامه طباطبايي و مرتضي مطهري در روحانيت تجليل كرد و استثنا خواند و آنان را به وادي روشنفكري ديني هدايت كرد. جوانان انقلابي اما مهم ترين مدافعان او بودند. در كيهان فرهنگي ده ها مقاله در نقد و ده ها مقاله در تأييد سروش نوشته شد و چون با فوت بنيان گذار جمهوري اسلامي و تحول در قدرت سياسي، كيهان فرهنگي از دست جوانان انقلابي خارج شد آنان ماهنامه اي ديگر به نام كيان راه اندازي كردند تا ناشر آراي سروش شود. اما تحول سياسي عظيمي در راه بود. آن جوانان انقلابي به تدريج مايل بودند نام خويش را به روشنفكران ديني تغيير دهند. روشنفكراني كه پس از خروج از قدرت به دانشگاه رفتند و علوم انساني جديد (همان علومي كه سروش ناجي و حامي شان شده بود) آموختند. اقتصاد و حقوق و تاريخ و سياست و فلسفه ياد گرفتند و راهي اروپا شدند. جهان مدرن را شناختند و تناقض ها را از نزديك درك كردند. اينان كه در جواني وزير و معاون وزير و مديركل شده بودند اينك در ميانسالي آداب وزارت و وكالت و دموكراسي و بوروكراسي و تكنوكراسي را مي آموختند. در همين دوره سروش طي گفتاري از تفاوت مديريت علمي و مديريت فقهي سخن گفت و آتش تحول را تندتر كرد.

 

نظام سياسي نيز با پايان جنگ نظامي با عراق از تربيت تكنوكرات ها براي كارآمدي دولت حمايت مي كرد. گويي با وجود همه دشنام هايي كه برخي روحانيون بر سروش نثار مي كردند باز اين او بود كه از تحول براي تداوم نظام دفاع مي كرد و براي آن تئوري مي ساخت. سروش در اين مقطع همچنان حامي ارزش هاي انقلاب اسلامي بود. به هنگام فوت آيت الله خميني در رثاي او سخن گفت و او را آفتاب ديروز و كيمياي امروز خواند. در مسجد امام جعفر صادق در اقدسيه تهران خطابه مي خواند و به شرح نهج البلاغه با نام اوصاف پارسايان مي پرداخت. در كنار اين همه اما مرز او با روحانيت روز به روز روشن تر مي شد. ابتدا در اولين شماره كيان؛ «تقليد و تحقيق در سلوك دانشجويي» از دانشجويان خواست كه محقق باشند نه مقلد. درخواستي گران كه نظام روحانيت شيعه (مرجع و مجتهد و مقلد) را به واكنش بر مي انگيخت. اندكي بعد در روز وحدت حوزه و دانشگاه، در اصفهان تحت عنوان انتظارات دانشگاه از حوزه پاره اي از سنت هاي حوزوي را به نقد گرفت كه با واكنش شديد آيت الله ناصر مكارم شيرازي مواجه شد. بدين ترتيب در آذرماه 1371 روشن شد پاسخ سروش به صادق لاريجاني و لحن او درباره فقه بدانجا منتهي مي شود كه سروش پا در جاي شريعتي بگذارد و با گشودن باب نقد ديني از پس تئوري قبض و بسط، قرائت رسمي را به چالش بكشاند و همين تلاش پايان حضور او در تريبون هاي رسمي را رقم زد. سروش به كنج خلوت كيان بازگشت. در آغاز سال 1372 مقاله اي مشهور با نام حكومت دموكراتيك ديني نوشت، تا فلسفه سياسي خويش را روشن سازد. اين مقاله در كنار گفت وگوي مديران مجله كيان با مهندس مهدي بازرگان چاپ شد كه اولين واضع تعبير حكومت دموكراتيك ديني در صدر انقلاب بود و اينك پوزش خواهي مديران كيان از بازرگان در مقدمه گفت وگو و چاپ گفتار سروش در كنار آن معنايي روشن از تحول در نسل جوانان انقلاب داشت. سروش در آن مقاله گفت كه دولت ها بايد براساس رأي مردم تأسيس شوند و مردم مؤمن دولت هاي مؤمن را بر سركار مي آورند چنين دولتي اگرچه ديني است اما مردمي هم هست. پس بايد همزمان دو حق را ادا كند: حقوق بشر و حقوق خدا (حدود الهي). آن شماره كيان مورد اعتراض واقع شد اما سروش قدم در راهي بي بازگشت نهاده بود. چند ماه بعد سومين نظريه مهم و تازه سروش جنجالي تازه آفريد: او در «قبض و بسط تئوريك شريعت» از عصري كردن فهم دين دفاع كرد و در «حكومت دموكراتيك ديني» از دموكراتيك كردن حكومت ديني سخن گفت. در 1371 سروش به نقد شريعتي پرداخت و دين و انسان را فربه تر از آن قبايي دانست كه شريعتي بر تن ايشان دوخته بود و آن قبا، ايدئولوژي بود: قرائتي ثابت و انعطاف ناپذير از دين و انسان. اينك سروش نبرد را در مرزي ديگر گشوده بود: با جناح چپ اسلامي كه در دهه 60 همواره حامي سروش بود. بخش عمده اي از اين جناح (در لايه هاي جوان تر و نوگرا) به سروش پيوستند و بخش ديگري از آن با وجود انتقاد از سروش در برابر حمله محافظه كاران متحد او ماندند. سال بعد سروش با نگارش مقاله «مدارا و مديريت مؤمنان» در مجله كيان تئوري سياسي خود درباره دموكراسي ديني را تكميل كرد. اما جنجال جديد بر سر مقاله «حريت و روحانيت» پيش آمد. در سال 1373 او طي دو جلسه در مسجد امام صادق با استناد به آراي مرتضي مطهري و انتقاد او از اتكاي روحانيت به سهم امام در ارتزاق و تأكيدش بر ضرورت خروج روحانيت از وضعيت سنتي كوشش كرد به نقدي ملايم از روحانيت دست زند. پاسخ كوبنده بود. عالي ترين مقامات روحاني پاسخ دادند. فرزند آيت الله مطهري؛ علي و آيت الله جوادي آملي به سروش پاسخ گفتند كه اولي تاكنون به حرمت رابطه پدرش و سروش چيزي نگفته بود و ديگري به هنگام نقد نوشتن بر قبض و بسط در مقدمه اش خويش را چون ملاي فيض كاشاني انگاشته بود كه كتاب غزالي را احيا و تهذيب كرده است. با وجود اين آيت الله جوادي آملي پاسخ سروش را در نماز جمعه قم داد سطح پاسخگويي به سروش هر لحظه بالاتر مي رفت: «از اينها مهم تر و مسئولانه تر سخنان مقام محترم رهبري بود. مسئله روحانيت فربه تر از آن بود كه از نگاه ايشان بگريزد و لذا ايشان هم در اين باب عنايتي كردند. اما آن چه دهان بدخواهان و كژبينان و توطئه انديشان را... بست و دست اين قلم را در قلمي كردن اين گشود آن اشارت مسئولانه (رهبري) بود كه كساني چون صاحب اين قلم (سروش) نيت هاي بدي ندارند... بلي به حقيقت در وراي حريت و روحانيت جز شفقت بر دين و جز خدمت به خلق و از آن جمله به روحانيان غرضي و قصدي نبوده است و به هيچ روي اهداف خائنانه و ابلهانه اي چون جمع كردن بساط روحانيت يا مفت خور شمردن آنان و يا تخفيف عالمان ديني... وجهه همت مؤلف نبوده است.» سروش در پايان مقاله خويش بار ديگر اعلام مي كند: «كه در اين آرا (اعم از اين كه حق باشند يا باطل، مقبول ... باشند يا مردود) نه كوتاه كردن دست روحانيان از دامن سياست نهفته است و نه كوتاه كردن دست سياست از دامن دين.» و از ثمره نادر و نامنتظر فتح باب ديالوگ با مقام محترم رهبري ابراز خرسندي كرد و نوشت:

باز باش اي باب بر جوياي باب/ تا رسند از تو قشور اندر لباب.

 

با وجود اين باب بحث روحانيت بسته شد و مجله كيان در شماره بعد به احترام رهبري از ادامه اين بحث خودداري كرد و سروش نيز ديگر درباره روحانيت سخني به اين انسجام نگفت. با وجود اين نوبت بحث هاي عميق تري فرارسيد كه در همان مقاله پاسخ به انتقادات هم نطفه آن جوانه زده بود. سروش در همه مقالات دوره دوم حيات فكري خويش (حتي حكومت دموكراتيك ديني) با سكولاريسم مخالفت مي كرد و از گزاره «جامعه ديني دموكراسي ديني مي خواهد» دفاع مي كرد. اما به تدريج با تعميم مفهوم نقد ايدئولوژي يكي از اثرات آن را سكولاريزه كردن دين دانست و از مفهوم «دين دنيوي» يعني ديني كه در خدمت سياست باشد انتقاد كرد. سروش از سوي ديگر معناي روشنفكري ديني را در حالي مي پروراند كه مي كوشيد حساب دموكراسي را از ليبراليسم جدا كند و ضمن تاكيد بر مفهوم دموكراسي اتهام ليبرال بودن را رد كند چه استدلال مي كرد ليبرال بودن به معناي بي طرف بودن در برابر همه عقايد است اما مؤمن به يك عقيده ايمان دارد. چنان كه روشنفكران ديني به يك دين يقين دارند. با وجود اين محافظه كاران هر روز بيش از ديروز سروش را ليبرال و سكولار مي ناميدند و بنا به همين باور بود كه به هنگام حضور او پس از سال ها در دانشگاه تهران براي سخنراني درباره مولوي (مهرماه 1374) برخوردي سنگين ميان محافظه كاران (انصارحزب الله) و اصلاح طلبان (انجمن اسلامي دانشجويان) صورت گرفت. نتيجه برخورد تبديل مسئله سروش به بحراني سياسي بود. جناح هاي سياسي موضع گيري كردند و دانشجويان و روشنفكران از سروش حمايت كردند. او بدون آن كه بخواهد نماد اپوزيسيون شده بود. چند ماه پيش از اين حادثه 107 نفر از نويسندگان نسل انقلاب اسلامي طي نامه اي به رئيس جمهور وقت هاشمي رفسنجاني از آشوب در جلسه سخنراني سروش در اصفهان انتقاد كرده بودند. اما عصر حاكميت اين انقلابيان سابق و روشنفكران امروز سپري شده بود و سروش نيز ترجيح داد چندان در مقام اپوزيسيون قرار نگيرد كه نتواند به تأليف و تحقيق بپردازد. تدريس براي او ممنوع شده بود

و سخنراني خطرناك بود و حتي كرسي هايش در انجمن حكمت و فلسفه و فرهنگستان علوم را از كفش خارج ساختند رضا داوري ( همان كه سروش درباره او مديران كيهان فرهنگي نوشته بود: يكي از عقل مي لافد يكي طاهات مي بافد ، بيا كاين داوري ها به نزد داور اندازيم) بر جاي سروش در شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشسته بود. كار بدانجا رسيد كه همسر دكتر در پيامي به ستون تلفني روزنامه سلام( تنها روزن گشوده به آسمان آن سالها) گفت : « بنده همسر دكتر عبدالكريم سروش مي باشم . چندي قبل در بعضي از روزنامه ها خواندم كه گروه انصار حزب الله قصد تحصن در مقابل خانه دكتر سروش را دارند... اگر چنين اتفاقي بيفتد من به همراه فرزندانم به يكي از مساجد شهر مي رويم و اعتصاب غذا مي كنيم.»

سروش در اين سالها به سختي روزگار مي گذراند. حتي نوشتن در كيان از او دريغ شد و روابطش حتي با روحانيون صالحي چون محمد تقي جعفري تيره گشت. انصار حزب الله او را به مناظره مي خواندند و او به سؤالات مكتوب آنان پاسخ مي گفت .تأكيد مي كرد كه هوادار جدايي دين از دولت نيست، سكولار نيست، مخالف شهدا نيست، ليبرال نيست.حامي آزادي غير اخلاقي نيست، مخالف امام و انقلاب نيست. دوبار به جبهه رفته و منتي بر سر كسي ندارد و همه كشور را مديون رزمندگان اسلام مي داند. عليه روشنفكران سخن گفته و از آنان انتقاد كرده و گفته است: روشنفكري علي الاغلب در ديار ما بر خلاف اروپا با بي ديني و سست عقيدگي آغاز شد و با بي بند و باري در آميخت و اغلب به ماركسيسم منتهي شد. ميرزا آقا خان و احمد روحي و افضل الملك بي دين بودند و بورژوامنش و دشتي هوسرانه فرومايه و ...» اين همه اما هيچ يك درمان سروش نبود او جز سكوت چاره اي نداشت . نامه هايش به رئيس جمهور وقت هاشمي رفسنجاني فرجامي نيافت و حتي يك بار نماينده اي از جانب هاشمي به او گفت كه كاري از وي ساخته نيست. سفرهاي خارجي محدود شد و ويزايش مظبوط . تا دوم خرداد ماه 1376 فرا رسيد. سروش بار ديگر شاگردان و همفكران خود را ديد كه به قدرت باز گشته اند . با همان آموزه ها كه او در كيان و كيهان فرهنگي بر آنها دميده بود. آرمان سروش حاكميت روشنفكري ديني و تأسيس دموكراسي ديني بود و خاتمي كه به هنگام نامزدي براي رياست جمهوري به دليل پذيرش جدايي دين از معرفت ديني و تأكيد بر عصري شدني فهم دين مورد انتقاد محافظه كاران قرار مي گرفت نقطه اميدي براي سروش شد. عصر تجديد نظر طلبي پايان يافته بود و دوره ايدئولوگ ما بار ديگر فرا رسيده بود.

زندگی و آثار دکتر سروش قسمت 3

سروش همچنين در اين سال ها تحرير ديگر كتاب ضد ماركسيستي خويش «نقدي و درآمدي بر تضاد ديالكتيكي» را نوبه نو مي كرد تا نه فقط پاسخ ماركسيست ها را بر اساس فلسفه ملاصدرا بدهد بلكه به «گرايش هاي فكري» افرادي چون ابوالحسن بني صدر پاسخ گويد.بني صدر البته خود از جمله بازوان جناح مذهبي در ستيز با ماركسيسم بود. مناظره هاي او با سران فدائيان خلق حتي در دوره رياست جمهوري اش پر سر و صدا بود. اما سروش به دليل تسلط بر فلسفه اسلامي از او صالح تر مي نمود. كتاب سروش در اين هنگام به مرتضي مطهري تقديم شده بود تا او بار ديگر يادآور شود بر جاي چه كسي تكيه كرده و خلأ چه كسي را پر مي كند. سروش در اين سال ها نه فقط در راديوي رسمي به پرسش هاي مكتبي پاسخ مي گفت بلكه در تلويزيون هم درس مثنوي مي گفت. درس مثنوي او البته با مخالفت پاره اي فقها تعطيل شد چه هنوز اتحاد سه صنف اصلي فكر اسلامي (حكيم _ فقيه و صوفي) دور از ذهن مي نمود و فقها هنوز تبليغ تصوف را از رسانه دولتي برنمي تافتند. سروش اما فرصت هاي عالي تري را در سيماي جمهوري اسلامي به دست آورد. در مناظره هاي تلويزيوني سال 1360 ميان مسلمانان و ماركسيست ها او و مهمترين منتقدش در سال هاي بعد؛ محمدتقي مصباح يزدي در سمت چپ مجري برنامه مي نشستند و احسان طبري و فرخ نگهدار نماينده حزب توده و فدائيان اكثريت در سمت راست حضور مي يافتند. سروش و مصباح اما در جهان واقع جناح چپ مباحثه را تشكيل نمي دادند همچنان كه طبري و نگهدار در جناح راست نبودند. مهارت سروش و مصباح در مناظره با چپ ها چنان رهبران جمهوري اسلامي را به وجد آورد كه هاشمي رفسنجاني در اين باره در خاطرات روزانه اش نوشته است: «مقد اري از مناظره ايدئولوژيك را تماشا كردم. توده اي ها و فدايي ها خيلي بي منطق و ضعيف حرف مي زدند حتي نتوانستند تضاد را تعريف كنند وقتي كه تضاد را كه جوهر ديالكتيك است نتوانند تعريف كنند چگونه اثبات مي كنند؟»

 

همين نگاه مثبت به سروش بود كه او را در مقام موثرترين دانشور مسلمان به عضويت در ستاد انقلاب فرهنگي درآورد. ستادي كه پس از تعطيلي دانشگاه ها براي بازگشايي آنها تاسيس شد تا از اين پس بر روند اسلامي بودن و انقلابي شدن مراكز آموزش عالي نظارت كند. گرچه سروش پيش از اين پيشنهاد وزارت علوم را در دولت جمهوري اسلامي رد كرده بود اما عضويتش در ستادي كه متولي انقلاب فرهنگي شد، كافي بود تا اپوزيسيون جمهوري اسلامي حتي تا امروز او را به حكومتي بودن بنوازند. سروش البته در سال هاي اخير سعي وافري داشته تا با مصاحبه و خطابه گاه قانع كننده و گاه خشمگينانه مخالفان خويش را براند و اين اتهام را از دامان خويش پاك كند، اما دو نكته به صورت همزمان انكارناپذير به نظر مي رسد: اول اعتمادي كه رهبري و نيز نظام سياسي به او براي تدبير امور دانشگاهي ارزان داشت و از ديگران دريغ كردند و ديگر نقشي كه سروش در حفظ و حراست از علوم انساني پس از بازگشايي دانشگاه ايفا كرد. شرح اين تلاش مهم سروش در كتاب «تفرج صنع» آمده است: گفتارهايي در اخلاق و صنعت و علوم انساني كه در سال 1366 منتشر شد و در آن سروش مجموعه ديدگاه هايش را در دفاع از علم جديد گرد آورده است: «هفته ها و ماه هايي كه اين مصاحبه ها در آن انجام مي شد و تحرير مي يافت ايامي توفاني و پر التهاب بود و نام علوم انساني در مخاطب ناآشنا نفرت و وحشت را با هم برمي انگيخت.» سروش در اين كتاب چندان سرستيز ندارد اما صريحا از در مخالفت با كساني درمي آيد كه به اتكاي كارنامه انديشه اسلامي در فقه و فلسفه اسلامي خود را از حقوق و فلسفه و جامعه شناسي مدرن بي نياز مي ديدند. سروش همچنين در اين كتاب از فيلسوفاني كه غرب را كليتي تجزيه ناپذير و ناسازگار با سنت معرفي مي كنند انتقاد مي كند و بر امكان انتخاب مسلمانان از ميراث غربيان اصرار مي ورزد. سروش در نقد اخير جبهه اي جديد را مي گشايد كه در همان سال ها گشوده شده بود و آن سوي اين جبهه حلقه اي از استادان فلسفه چون رضا داوري اردكاني حضور داشتند كه پس از ذبح شدن سر ماركس با چاقوي پوپر دريافته بودند سر بعدي از آن ايشان است. چاقوي پوپر را سروش تيز مي كرد و بر آن چنان پيرايه و آرايه بسته بود كه گويي دست اسلام از آستين پوپر درآمده است اينك اما هايدگر به ميدان آمده بود. رضا داوري و احمد فرديد شيفته هايدگر بودند و هر دو راه سروش را نادرست مي دانستند. فرديد تاب از كف داده بود و دشنام مي گفت. سروش از منابع متقن شنيده كه فرديد او را فراماسون و يهودي خوانده است و قرآن را به شهادت گرفته است. بخشي از دشنام هاي بي معناي فرديد در تنها كتاب انتشار يافته اش ضبط شده است اما داوري خويشتندارتر بود. به آرامي سخن از هگل مي گفت و هايدگر را تفسير و توصيف مي كرد. تاريخ سنت را پايان يافته مي خواند و حمل تجدد غربي را بر سنت اسلامي انحراف مي دانست. اما او نيز با مذهب به جنگ مذهب رفت. به هنگام انتشار اولين ترجمه كتاب عظيم پوپر در ايران: «جامعه باز و دشمنان آن» نقدي سهمگين در كيهان فرهنگي نوشت كه «علم و آزادي آري، التقاط نه» و فرياد زد: «اين پوپر كيست كه هم دشمنان انقلاب اسلامي در خارج از كشور اثر او را وسيله مخالفت كرده اند و هم در داخل جمهوري اسلامي گروهي برايش سرودست و پا مي شكنند و مخالفت با او را مخالفت با مقدسات مي شمارند.» مقاله داوري بازتاب مقاله قبلي او در همين مجله در نقد پوپر بود كه با نقد حاميان پوپر و سروش مواجه شده و او را به واكنش واداشته بود. اما واكنش سروش جالب تر بود. او كه كيهان فرهنگي را سخنگوي فرزندان فكري خويش مي دانست از التقاطي خوانده شدن در چنين نشريه اي برآشفته شد چه خود ساليان دراز با اين مفهوم ستيز كرده بود. پس نامه اي «با مسئولان كيهان فرهنگي در باب گزافه فروشي» نوشت: «دور نمي بينم كه كيهان فرهنگي به نيت نيكوي تشديد مواجهات فرهنگي باز هم گام در صراط سنت سابق نهد و ناسزاهاي ديگري را از ناسزاگويان رواج و انتشار دهد اما حاشا كه ديگر ازين قلم، كلامي درين مقام و مقالي درين مجال ملال افزاي ارباب كمال گردد... اين برادران از نشر اين گونه نوشتارها چه مقصودي دارند؟ و كدام خدمت را به كدام قشر مي خواهند انجام دهند؟... آيا مي خواهند گوي سبقت را از همه جرايد بربايند و نشان دهند كه حاضرند هر سخن بي دليل و بي مايه و فحش آلودي را طبع كنند؟» پيام سروش روشن بود. او و داوري در اقليمي نمي گنجيدند. پس داوري ديگر در كيهان فرهنگي ننوشت و اكبر گنجي (اين يار وفادار دكتر سروش) دو ماه بعد در مقاله اي افشاگرايانه پرونده داوري را گشود و به سوابق او در رژيم گذشته اشاره كرد و پيوند هايدگر و هگل را با فاشيسم نشان داد.

 

كيهان فرهنگي پس از اين واقعه به ناشر آراي سروش تبديل شد. همان جوانان انقلابي كه از شيفتگي آنان به سروش گفتيم اينك در كيهان فرهنگي گردآمده بودند. برخي از اين نام ها در سال هاي بعد بيشتر به گوش رسيد: سيدمصطفي رخ صفت، رضا تهراني، ماشاءالله شمس الواعظين، اكبر گنجي و ... در كيهان فرهنگي نام مرتضي مرديها، مجيد محمدي، حميد وحيد و ديگران نيز به چشم مي خورد. فرزندان انقلاب اسلامي كه به هنگام گفت وگوهاي سروش با مطهري (در كتاب پيرامون انقلاب اسلامي) به هنگام مناظره هاي او با احسان طبري (در سيماي جمهوري اسلامي) به هنگام حمايتش از حسن حبيبي مقابل ابوالحسن بني صدر (در انتخابات رياست جمهوري) به هنگام خطابه هايش در تجليل از شريعتي (در دانشگاه هاي تهران) به هنگام تلاشش در تدوين يادنامه مرتضي مطهري و در همه سال هاي فقدان مطهري و شريعتي او را ايدئولوگ خود مي دانستند اكنون فرصتي يافته بودند تا با افكار سروش دقيق تر آشنا شوند و كيهان فرهنگي همين فرصت بود.