زندگی و آثار دکتر سروش قسمت 4
سروش از ارديبهشت ماه
آن گاه كه سروش قبض و بسط را مي نوشت بسياري به ياد اثر مهم اما مغفول افتاده او در صدر انقلاب افتادند كه بر جدايي «دانش و ارزش» (علم و اخلاق) تأكيد مي كرد. سروش اينك سخن مهم تري داشت و آن تكيه بر عصري فهميدن دين بود. سروش مي گفت جدايي دين از معرفت ديني و قراردادن معرفت ديني در ترازوي معرفت بشري به معناي آن است كه هر تحول در معرفت بشري به تحول در معرفت ديني منتهي مي شود و اين در عمل به معناي از بين رفتن هرگونه اقتدار مركزي براي كساني بود كه خود را متولي معرفت ديني مي دانستند. پس همين متوليان به اعتراض پرداختند. اولين منتقد، قوي ترين آنان هم بود و آن كسي جز شيخ صادق لاريجاني نبود. لاريجاني به تبعات حروف سروش به خصوص تلاش جدي وي در جداسازي مفهوم روشنفكري ديني و عالم ديني پرداخته و در پايان نوشته بود: «اين گونه طرز تفكر نه در ايران و نه در غرب هيچ كدام بي سابقه نيست ولكن از فاضل بزرگواري كه برهه اي از عمر خويش را سعي در تحصيل مباحث فلسفي و ديني نموده و طي طريقي استدلالي و برهاني را بر خود فرض دانسته هيچ گاه انتظار اين گونه هرج و مرج فكري نمي رفت.» به تدريج منتقدان ديگر از راه رسيدند. آيت الله جعفر سبحاني و آيت الله مكارم شيرازي از مهم ترين ايشان بودند. سروش اما در پاسخ، استاد بود. نثري شگرف را به كار گرفت تا براي اولين بار در عمر خويش با روحانيت از در محاجه درآيد. تا آن روزگار حريفانش ماركسيست بودند و او مظهر مسلماني اينك اما بايد از مسلماني خويش دفاع مي كرد. پس قلم در دست گرفت و نوشت: «نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟» بند اول پاسخ او بي شك در نثر معاصر پارسي مقامي ارجمند دارد و از نظر صنايع ادبي در اوج قله فصاحت و بلاغت نشسته است، آن جا كه مي نويسد: «اين قلم خود را ناتوان نمي بيند كه در پاسخ نوشتاري طعن آميز و تمسخرآكند و نيش آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتي نمي بيند و هنر را در اين بي هنري ها نمي جويد و روحانيون و فقه پيشگاني چون حجت الاسلام لاريجاني را مشفقانه تذكار مي دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند باري در وادي صفا و مروت نيز گامي بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفي بسته و حظي اندوخته اند يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنند و ...» جنگ سروش شروع شد و سحر سخن او گروهي را مفتون و گروهي را متوحش ساخت. مقالات قبض و بسط ادامه يافت و نقدها نيز. سروش مقالاتي ديگر در باب موانع فهم نظريه اش (كه آن را نظريه تكامل معرفت ديني ناميد) نوشت و سخن از ظهور فرقه اي تازه به نام روشنفكري ديني كرد. حرف هايش درباره شريعتي را صريح تر بر زبان راند و ياد كوتاهش درباره بازرگان در رساله تفرج صنع را مفصل ساخت. از روشن انديشي علامه طباطبايي و مرتضي مطهري در روحانيت تجليل كرد و استثنا خواند و آنان را به وادي روشنفكري ديني هدايت كرد. جوانان انقلابي اما مهم ترين مدافعان او بودند. در كيهان فرهنگي ده ها مقاله در نقد و ده ها مقاله در تأييد سروش نوشته شد و چون با فوت بنيان گذار جمهوري اسلامي و تحول در قدرت سياسي، كيهان فرهنگي از دست جوانان انقلابي خارج شد آنان ماهنامه اي ديگر به نام كيان راه اندازي كردند تا ناشر آراي سروش شود. اما تحول سياسي عظيمي در راه بود. آن جوانان انقلابي به تدريج مايل بودند نام خويش را به روشنفكران ديني تغيير دهند. روشنفكراني كه پس از خروج از قدرت به دانشگاه رفتند و علوم انساني جديد (همان علومي كه سروش ناجي و حامي شان شده بود) آموختند. اقتصاد و حقوق و تاريخ و سياست و فلسفه ياد گرفتند و راهي اروپا شدند. جهان مدرن را شناختند و تناقض ها را از نزديك درك كردند. اينان كه در جواني وزير و معاون وزير و مديركل شده بودند اينك در ميانسالي آداب وزارت و وكالت و دموكراسي و بوروكراسي و تكنوكراسي را مي آموختند. در همين دوره سروش طي گفتاري از تفاوت مديريت علمي و مديريت فقهي سخن گفت و آتش تحول را تندتر كرد.
نظام سياسي نيز با پايان جنگ نظامي با عراق از تربيت تكنوكرات ها براي كارآمدي دولت حمايت مي كرد. گويي با وجود همه دشنام هايي كه برخي روحانيون بر سروش نثار مي كردند باز اين او بود كه از تحول براي تداوم نظام دفاع مي كرد و براي آن تئوري مي ساخت. سروش در اين مقطع همچنان حامي ارزش هاي انقلاب اسلامي بود. به هنگام فوت آيت الله خميني در رثاي او سخن گفت و او را آفتاب ديروز و كيمياي امروز خواند. در مسجد امام جعفر صادق در اقدسيه تهران خطابه مي خواند و به شرح نهج البلاغه با نام اوصاف پارسايان مي پرداخت. در كنار اين همه اما مرز او با روحانيت روز به روز روشن تر مي شد. ابتدا در اولين شماره كيان؛ «تقليد و تحقيق در سلوك دانشجويي» از دانشجويان خواست كه محقق باشند نه مقلد. درخواستي گران كه نظام روحانيت شيعه (مرجع و مجتهد و مقلد) را به واكنش بر مي انگيخت. اندكي بعد در روز وحدت حوزه و دانشگاه، در اصفهان تحت عنوان انتظارات دانشگاه از حوزه پاره اي از سنت هاي حوزوي را به نقد گرفت كه با واكنش شديد آيت الله ناصر مكارم شيرازي مواجه شد. بدين ترتيب در آذرماه 1371 روشن شد پاسخ سروش به صادق لاريجاني و لحن او درباره فقه بدانجا منتهي مي شود كه سروش پا در جاي شريعتي بگذارد و با گشودن باب نقد ديني از پس تئوري قبض و بسط، قرائت رسمي را به چالش بكشاند و همين تلاش پايان حضور او در تريبون هاي رسمي را رقم زد. سروش به كنج خلوت كيان بازگشت. در آغاز سال 1372 مقاله اي مشهور با نام حكومت دموكراتيك ديني نوشت، تا فلسفه سياسي خويش را روشن سازد. اين مقاله در كنار گفت وگوي مديران مجله كيان با مهندس مهدي بازرگان چاپ شد كه اولين واضع تعبير حكومت دموكراتيك ديني در صدر انقلاب بود و اينك پوزش خواهي مديران كيان از بازرگان در مقدمه گفت وگو و چاپ گفتار سروش در كنار آن معنايي روشن از تحول در نسل جوانان انقلاب داشت. سروش در آن مقاله گفت كه دولت ها بايد براساس رأي مردم تأسيس شوند و مردم مؤمن دولت هاي مؤمن را بر سركار مي آورند چنين دولتي اگرچه ديني است اما مردمي هم هست. پس بايد همزمان دو حق را ادا كند: حقوق بشر و حقوق خدا (حدود الهي). آن شماره كيان مورد اعتراض واقع شد اما سروش قدم در راهي بي بازگشت نهاده بود. چند ماه بعد سومين نظريه مهم و تازه سروش جنجالي تازه آفريد: او در «قبض و بسط تئوريك شريعت» از عصري كردن فهم دين دفاع كرد و در «حكومت دموكراتيك ديني» از دموكراتيك كردن حكومت ديني سخن گفت. در 1371 سروش به نقد شريعتي پرداخت و دين و انسان را فربه تر از آن قبايي دانست كه شريعتي بر تن ايشان دوخته بود و آن قبا، ايدئولوژي بود: قرائتي ثابت و انعطاف ناپذير از دين و انسان. اينك سروش نبرد را در مرزي ديگر گشوده بود: با جناح چپ اسلامي كه در دهه 60 همواره حامي سروش بود. بخش عمده اي از اين جناح (در لايه هاي جوان تر و نوگرا) به سروش پيوستند و بخش ديگري از آن با وجود انتقاد از سروش در برابر حمله محافظه كاران متحد او ماندند. سال بعد سروش با نگارش مقاله «مدارا و مديريت مؤمنان» در مجله كيان تئوري سياسي خود درباره دموكراسي ديني را تكميل كرد. اما جنجال جديد بر سر مقاله «حريت و روحانيت» پيش آمد. در سال 1373 او طي دو جلسه در مسجد امام صادق با استناد به آراي مرتضي مطهري و انتقاد او از اتكاي روحانيت به سهم امام در ارتزاق و تأكيدش بر ضرورت خروج روحانيت از وضعيت سنتي كوشش كرد به نقدي ملايم از روحانيت دست زند. پاسخ كوبنده بود. عالي ترين مقامات روحاني پاسخ دادند. فرزند آيت الله مطهري؛ علي و آيت الله جوادي آملي به سروش پاسخ گفتند كه اولي تاكنون به حرمت رابطه پدرش و سروش چيزي نگفته بود و ديگري به هنگام نقد نوشتن بر قبض و بسط در مقدمه اش خويش را چون ملاي فيض كاشاني انگاشته بود كه كتاب غزالي را احيا و تهذيب كرده است. با وجود اين آيت الله جوادي آملي پاسخ سروش را در نماز جمعه قم داد سطح پاسخگويي به سروش هر لحظه بالاتر مي رفت: «از اينها مهم تر و مسئولانه تر سخنان مقام محترم رهبري بود. مسئله روحانيت فربه تر از آن بود كه از نگاه ايشان بگريزد و لذا ايشان هم در اين باب عنايتي كردند. اما آن چه دهان بدخواهان و كژبينان و توطئه انديشان را... بست و دست اين قلم را در قلمي كردن اين گشود آن اشارت مسئولانه (رهبري) بود كه كساني چون صاحب اين قلم (سروش) نيت هاي بدي ندارند... بلي به حقيقت در وراي حريت و روحانيت جز شفقت بر دين و جز خدمت به خلق و از آن جمله به روحانيان غرضي و قصدي نبوده است و به هيچ روي اهداف خائنانه و ابلهانه اي چون جمع كردن بساط روحانيت يا مفت خور شمردن آنان و يا تخفيف عالمان ديني... وجهه همت مؤلف نبوده است.» سروش در پايان مقاله خويش بار ديگر اعلام مي كند: «كه در اين آرا (اعم از اين كه حق باشند يا باطل، مقبول ... باشند يا مردود) نه كوتاه كردن دست روحانيان از دامن سياست نهفته است و نه كوتاه كردن دست سياست از دامن دين.» و از ثمره نادر و نامنتظر فتح باب ديالوگ با مقام محترم رهبري ابراز خرسندي كرد و نوشت:
باز باش اي باب بر جوياي باب/ تا رسند از تو قشور اندر لباب.
با وجود اين باب بحث روحانيت بسته شد و مجله كيان در شماره بعد به احترام رهبري از ادامه اين بحث خودداري كرد و سروش نيز ديگر درباره روحانيت سخني به اين انسجام نگفت. با وجود اين نوبت بحث هاي عميق تري فرارسيد كه در همان مقاله پاسخ به انتقادات هم نطفه آن جوانه زده بود. سروش در همه مقالات دوره دوم حيات فكري خويش (حتي حكومت دموكراتيك ديني) با سكولاريسم مخالفت مي كرد و از گزاره «جامعه ديني دموكراسي ديني مي خواهد» دفاع مي كرد. اما به تدريج با تعميم مفهوم نقد ايدئولوژي يكي از اثرات آن را سكولاريزه كردن دين دانست و از مفهوم «دين دنيوي» يعني ديني كه در خدمت سياست باشد انتقاد كرد. سروش از سوي ديگر معناي روشنفكري ديني را در حالي مي پروراند كه مي كوشيد حساب دموكراسي را از ليبراليسم جدا كند و ضمن تاكيد بر مفهوم دموكراسي اتهام ليبرال بودن را رد كند چه استدلال مي كرد ليبرال بودن به معناي بي طرف بودن در برابر همه عقايد است اما مؤمن به يك عقيده ايمان دارد. چنان كه روشنفكران ديني به يك دين يقين دارند. با وجود اين محافظه كاران هر روز بيش از ديروز سروش را ليبرال و سكولار مي ناميدند و بنا به همين باور بود كه به هنگام حضور او پس از سال ها در دانشگاه تهران براي سخنراني درباره مولوي (مهرماه
و سخنراني خطرناك بود و حتي كرسي هايش در انجمن حكمت و فلسفه و فرهنگستان علوم را از كفش خارج ساختند رضا داوري ( همان كه سروش درباره او مديران كيهان فرهنگي نوشته بود: يكي از عقل مي لافد يكي طاهات مي بافد ، بيا كاين داوري ها به نزد داور اندازيم) بر جاي سروش در شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشسته بود. كار بدانجا رسيد كه همسر دكتر در پيامي به ستون تلفني روزنامه سلام( تنها روزن گشوده به آسمان آن سالها) گفت : « بنده همسر دكتر عبدالكريم سروش مي باشم . چندي قبل در بعضي از روزنامه ها خواندم كه گروه انصار حزب الله قصد تحصن در مقابل خانه دكتر سروش را دارند... اگر چنين اتفاقي بيفتد من به همراه فرزندانم به يكي از مساجد شهر مي رويم و اعتصاب غذا مي كنيم.»
سروش در اين سالها به سختي روزگار مي گذراند. حتي نوشتن در كيان از او دريغ شد و روابطش حتي با روحانيون صالحي چون محمد تقي جعفري تيره گشت. انصار حزب الله او را به مناظره مي خواندند و او به سؤالات مكتوب آنان پاسخ مي گفت .تأكيد مي كرد كه هوادار جدايي دين از دولت نيست، سكولار نيست، مخالف شهدا نيست، ليبرال نيست.حامي آزادي غير اخلاقي نيست، مخالف امام و انقلاب نيست. دوبار به جبهه رفته و منتي بر سر كسي ندارد و همه كشور را مديون رزمندگان اسلام مي داند. عليه روشنفكران سخن گفته و از آنان انتقاد كرده و گفته است: روشنفكري علي الاغلب در ديار ما بر خلاف اروپا با بي ديني و سست عقيدگي آغاز شد و با بي بند و باري در آميخت و اغلب به ماركسيسم منتهي شد. ميرزا آقا خان و احمد روحي و افضل الملك بي دين بودند و بورژوامنش و دشتي هوسرانه فرومايه و ...» اين همه اما هيچ يك درمان سروش نبود او جز سكوت چاره اي نداشت . نامه هايش به رئيس جمهور وقت هاشمي رفسنجاني فرجامي نيافت و حتي يك بار نماينده اي از جانب هاشمي به او گفت كه كاري از وي ساخته نيست. سفرهاي خارجي محدود شد و ويزايش مظبوط . تا دوم خرداد ماه