محسن مخملباف و هرتسوک قسمت دوم
مخملباف: در فيلم هاي ايراني براي كسي مثل شما موضوع جالبتر است يا بيان؟
هرتسوك: هر دو تا. و اين تعادل خيلي خوبي است. هماهنگ و متعادل است. وقتي كسي فيلم هاي تو را ميبيند، متوجه ميشود كه تو، خود آموختهاي. كسي هستي كه سينما را خودت براي خودت ساختهاي و بسيار موفق بودهاي و شاعرانه ساختهاي. وقتي در دستفروش جنبة شاعرانة مرگ را نشان ميدهي، ما اين را بخوبي ميفهميم و نه تنها لازم نيست كه زبان فارسي فيلم را بفهميم، حتي لازم نيست كه فيلم زيرنويس هم داشته باشد، چون شعر سينمايي، زبان همة دنياست.
مخملباف: پس از اينكه فيلم هاي ايراني در جشنوارههاي غيرايراني شركت كردند، گروهي از مطبوعات داخلي مدعي شدند كه فيلم هاي ايراني به اين سبب مورد استقبال قرار گرفتهاند كه سخن از سياهيها و بدبختيهاي مردم ايران داشتهاند. شما چه سهمي از اين استقبال را به اين دليل ميدانيد؟
هرتسوك: من وقتي فيلم كلوزآپ را ميبينم، به بدبختي آن مردي كه مجبور شده خودش را جاي تو جا بزند فكر نميكنم. به غروري فكر ميكنم كه در اين مرد وجود دارد: غروري بسيار عالي و زيبا در يك فرد كه نمونة رفتاري يك ملت و فرهنگ است. و اين درست همان چيزي است كه ما ميتوانيم خوب بفهميم. شما هيچ ناراحت اين حرف ها نباشيد. كوروساوا هم در ژاپن دچار همين مشكلات است و همه مخالفش هستند. سيصد سال ديگر روزنامه نگارهاي ايراني خواهند فهميد كه فيلمسازان خوب ايراني هم مثل عمر خيام و فردوسي و مولانا بودند و شما در حقيقت شاعران اين زمانه هستيد و تو بايد توجه داشته باشي كه تا روزي كه خبرنگاران فيلم تو را دوست ندارند كار تو درست و شاعرانه است و موفقي. فيلم هاي شما در خارج از كشورتان يك گفتگوي فرهنگي و شاعرانه است بين هنردوستان همه جا.
مخملباف: صحبت از كوروساوا كرديد و مرا به ياد سفر دو سال پيشم به ژاپن انداختيد. بايسيكلران را در جشنوارة فوكوئوكا نمايش ميدادند و من هم حضور داشتم و با چندين روزنامة آنجا مصاحبهاي داشتم. سؤالي كه توسط همة آن ها مطرح ميشد اين بود كه شما كدام يك از فيلمسازان ژاپني و فيلم هايشان را ميپسنديد، و من پاسخ ميدادم كوروساوا، ازو و كوباياشي. بعد آنها با تعجب به من نگاه ميكردند و از خودشان ميپرسيدند كه ازو و كوباياشي چه كساني هستند؟ و حتي بعضيها كوروساوا را هم نميشناختند. به مسؤلان برگزاري جشنواره گلايه كردم كه چطور مطبوعات شما ازو و كوباياشي و بعضي، حتي كوروساوا را نميشناسند؟ آنها هم از يكديگر پرسيدند كه كوباياشي و ازو چه كساني هستند. در روز نمايش بايسيكلران روي صحنه رفتم و از مردم حاضر در سالن تشكر كردم كه براي اين فيلم ابراز احساسات ميكنند، و بعد گلايه كردم كه چرا بايد در كشوري كه مهمترين نقش را در فروش تلويزيون و ويدئو به دنيا دارد و برخي از هنرمندان مسلم سينما را در سطح جهان عرضه كرده، مسئولان جشنوارة سينمايي و مطبوعاتش حتي نامي از كساني مثل ازو و كوباياشي و بعضا كوروساوا نشنيده باشند و نتيجة اين بيمهري به جايي برسد كه كوروساوا از ياس ناسپاسي مردمي كه برايشان اين همه افتخار و ارزش فرهنگي آورده، اقدام به خودكشي كند و سرمايهگذاري براي تهيه فيلمش در ژاپن ثروتمند نيابد تا هنرمندان اروپايي و آمريكايي دلشان بسوزد و سرماية تهية فيلم جديد كوروساوا را به عهده بگيرند. مردم حاضر در سالن هم پرسيدند كه "ببخشيد، ازو و كوباياشي كه گفتيد چه كساني هستند؟" تا بالاخره يكي از مورخان سينمايي ژاپن به كمك آمد و درست مثل اين كه دارد از نسل منقرض شدة دايناسورها حرف ميزند، گفت ازو و كوباياشي فيلمساز ژاپني بودهاند و در خارج از ژاپن سينمايشان قابل توجه سينما دوستان بوده است؛ كه از اين ميان ازو به رحمت ايزدي رفته است. پرسيدم بر سر كوباياشي چه آمده است؟ گفت: مشغول ساختن سريالهاي خانوادگي براي تلويزيون است و به خاطر عدم استقبال مردم، دست از كوايدان ساختن برداشته و به در آوردن هزينههاي ارتزاق بودني بيهوده مشغول است. و اهل سالن با تعجب نچ نچ كردند و خجالت كشيدند. گفتم ببخشيد، عيب از من است كه اين سه نفر را ميشناختم. برگرديم به خودمان. دوست داشتم بدانم شما چند فيلم ساختهايد؟ كوتاه يا بلندش فرقي نميكند.
هرتسوك: به خاطر نميآورم، چون فيلم هايم را نميشمارم.
مخملباف: جالب است، چون براي ما كاملا برعكس است. از آنجا كه ساختن هر فيلم يك حادثة مهم در زندگي ما به شمار ميرود، نه تنها آنها را به خاطر ميآوريم، بلكه چند بار هم آنها را ميشماريم. ما فقط فيلمنامههايي را كه مينويسيم و رد ميشود و نميشود ساخت، نميشماريم، والا فيلم هايمان را كه ساختهايم، روزي يك بار ميشماريم كه اعتماد به نفس و اميدمان را از ساختن فيلم از دست ندهيم.
هرتسوك: فيلمسازي براي من هم حادثه است. با اين كه تعداد فيلم هايم زيادند و آنها را نميشمارم اما هميشه در ذهنم حضور دارند. مثل افراد بعضي از قبايل آفريقا كه فقط بلد هستند از يك تا ده بشمارند، اما با يك نگاه به گلة ششصد تايي گاوهايشان، فورا ميفهمند كه چند تاي آنها كماند. يا مثل مادري كه بچههاي زيادي دارد و وقتي وارد كوپة قطار ميشود، با يك نگاه ميفهمد كداميك از بچههايش غايب هستند، بدون آن كه آن ها را تك تك بشمارد. من هم مثل آن مادر، ميدانم كه چندتايي از بچههايم كم هستند، يا در راه ماندهاند!
مخملباف: كوچك ها ماندهاند يا بزرگترها؟!
هرتسوك: هر دو، هم از كوچك ها و هم از بزرگ ها. فيلم هايي هست كه هنوز نساختهام. موقعيت – يا همان حادثه – پيش نيامده كه ثبتشان كنم؛ بلند، كوتاه، مستند، داستاني، همه رقم. اميدوارم روزي بقية فرزندانم را پيدا كنم. يك فيلم هم دارم كه تاكنون به نمايش در نيامده است. اين دومين فيلمي است كه ساختهام. تا زماني كه زندهام، اين فيلم نبايد به نمايش درآيد. فيلمي است مستند كه موضوع آن چند كودك هستند كه با خروسي آن قدر بازي ميكنند كه آن خروس جلوي دوربين جان ميكند و ميميرد. هنگام ساختن اين فيلم كنترل صحنه از دستم خارج شده بود و بچهها مثل يك مشت وحشي با آن خروس رفتار كردند. بنابراين در فيلم خشونتي هست كه راضي به نمايش آن نيستم. بچهها ميتوانند خيلي بيرحم باشند. همين روزها در خبرها بود كه در ليورپول دو پسر بچة يازده ساله و دوازده ساله، كودك دو سالهاي را با بيرحمي كشتهاند. ناراحت كننده فقط اين نيست كه بچهها اين قدر بيرحم هستند، بلكه تصاويري كه از آن در ذهن ميماند بسيار وحشتناكتر است. در فيلمي كه به وسيلة يك دوربين مخفي فروشگاه از اين حادثه برداشته شده، ميبينيم كه چطور آن دو پسر بچه، كودك دو ساله را كشان كشان از ميان مردم بيتفاوت عبور ميدهند و به ايستگاه راهآهن ميبرند و ميكشند، در حالي كه ما به وسيلة تصاوير صامت، ميتوانستيم ضجههاي آن كودك را از كيلومترها فاصله بشنويم.
متاسفانه بشر امروز به چنين تصاويري خو كرده است و براي او چنين چيزهايي امري عادي محسوب ميشود. صحنههايي از جنگ، قتل، تجاوز و كشتار هر لحظه بر پردة تلويزيون و سينما به نمايش در ميآيد و براي بينندگان دستخوش هيجان، چنين صحنههاي ددمنشانهاي با صحنههاي عاطفي و انساني، ديگر چندان فرقي ندارند. در همان فيلم ضبط شده توسط دوربين مخفي، براي مردم در حال خريد روزانه، بسيار عادي است كه دو پسربچه، كودكي را با آن وضع هولناك ميكشند و با خود ميبرند.
مخملباف: مسائل بشري هم در سطح بينالمللي همين طور است. كشورهاي بزرگتر، كشورهاي كوچكتر را مثل آن كودك دو ساله ميكشند و با خود ميبرند.
هرتسوك: بله، در تاريخ ايران نمونههاي بسياري از اين رفتار وجود دارد. افراد و قوم هايي كه از خارج به ايران حمله كردند و بسياري را كشتند و غارت كردند؛ روميها، مغول ها، ترك ها.
مخملباف: … عرب ها، انگليسيها، آمريكاييها و مجموعة غرب در همين امروز كه من و شما با هم صحبت ميكنيم؛ منتها ظريفتر و با رنگ و لعابي مدرنتر. در واقع ميشود گفت كه آن ها به نوعي دارند از كودكي ما شرقي ها سوء استفاده ميكنند.
ما شاعري داريم به نام سهراب سپهري كه شعرهاي لطيفي دارد. شعرهاي او در قبل و بعد از انقلاب تاثير زيادي بر افكار نسل جوان گذاشته است. شعرهاي او نه مداحيهاي حاكم پسند است و نه فحاشيهاي مخالف پسند. او در آن سوي اين درگيري ها به توسعة مهرورزي مشغول است. طوري كه حالا هر كس به گونهاي از خشونت خسته ميشود، سري هم به شعرهاي سپهري ميزند و خودش را تلطيف ميكند. او شعري دارد دربارة آب خوردن يك پرنده:
"آب را گل نكنيم
در فرودست انگار
كفتري ميخورد آب"
يك منتقد مشهور ايراني، نقدي پر سرو صدا بر آثار او مينويسد كه "در شرايطي كه آمريكا در ويتنام بمب ناپالم ميريزد و آدم ميكشد، تو نگران آب خوردن يك كبوتري؟!"
سپهري در يك مجلس دوستانه به او پاسخ ميدهد:
”دوست عزيز، ريشة قضيه در همين جاست. براي مردمي كه از شعر نميآموزند كه نگران آب خوردن يك كبوتر باشند، آدمكشي در ويتنام يا هر جاي ديگر، امري بديهي است.“ يكي از دوستان من شبي نزد سپهري ميهمان بوده، موقع گفتگو سوسكي وارد اتاق ميشود و دوست من قصد داشته آن را با دمپايي بكشد. سپهري جلوي او را ميگيرد و ميگويد: " تو فقط ميتواني به او بگويي كه به اتاقت نيايد." دوست ما سوسك را با دمپايي ميگيرد و به بيرون پرتاب ميكند. سپهري گريهاش ميگيرد كه صاحب جاني در اين جهان مجروح شد، و از دوست من ميپرسد كه " نينديشيدي اگر در اين نيمه شب پاي اين سوسك بشكند، با توجه به اينكه سوسك ها به اندازة ما آن قدر متمدن نيستند كه بيمارستان داشته باشند، چه خواهد شد؟ ما آن قدر متمدن نيستند كه بيمارستان داشته باشند، چه خواهد شد؟ و از كجا معلوم كه اين سوسك مادر بچه سوسكي نباشد كه منتظر بازگشت او به خانه است؟"
شما به اين نگاه شاعرانه دقت كنيد. اگر طبع بشر به اين لطافت برسد كه نگران آب خوردن يك كبوتر از آب زلال باشد، يا نگران مجروح شدن يك سوسك، طبيعتا اين همه به خشونت دامن نميزند و براحتي در هر جا آدم نمي كشد و در سينما براي فروش و گيشه، قبح آن را از بين نميبرد. من تصورم اين است كه ما اول خشونت را روي حيوانات امتحان كرديم. بعد به خشونت با آدم ها كشيده شديم. مردم آلمان اول به سگكشي در خيابان ها دست زدند، با اين توجيه كه بهداشت عمومي به خطر افتاده، اما فراموش كردند كه اين اولين تمرين براي روشن كردن شعله در كورههاي آدم سوزي است. مورخان فراموش كردند اين سگكشي را به عنوان يك واقعيت تاريخي ثبت كنند و روان شناسان فراموش كردند تاثير آن را بر روان مردم آلمان بسنجند. چرا كه عصر پزشكان بود و دوران نجات جسم انسان از بيماري هاري سگي. و كسي نميدانست هاري انساني، با او چه خواهد كرد. پذيرفتن خشونت با حيوانات، پذيرفتن خشونت با بچهها و پذيرفتن نمايش خشونت در سينما و تلويزيون، مبناي توحش بشر ظاهرا متمدن است و متاسفانه هيچ كس به فكر سانسور خشونت نيست. چون خشونت، ملت ها را به خطر مياندازد. آنچه سانسور ميشود، حقيقت است، زيرا بيان حقيقت حكومت ها را به خطر مياندازد.
من ميخواستم فيلمي بسازم راجع به دختر كوچك خودم كه آموخته بود چگونه بايد پشهها را كشت تا شب راحتتر بخوابيم، آن هم به شكل متمدنانهاش با يك ويپمت برقي. در حالي كه اگر بشر به زندگي احترام ميگذاشت، ميانديشيد كه چگونه دستگاهي بسازد كه پشهها را از محوطة زندگي خود دور كند، نه اين كه آن ها را بكشد. نتيجة اين خشونت به ظاهر ساده و طبيعي، در همه جا اين است كه كشتن را تمرين ميكنيم و خشونت را ميآموزيم كه هر وقت كسي خواب ما را آشفته كرد، سادهترين راه حلش خشونت، كشتن و حذف فيزيكي است.
هرتسوك: هنگامة جنگ جهاني دوم كه نيروهاي متفقين به آلمان سرازير شدند، خشونت دو برابر شد. فاشيست ها از يك سو و متفقين از سوي ديگر. خط اين خشونت تا دورافتادهترين روستاهاي آلمان هم رسيد، تا به روستايي كه من در آنجا زندگي ميكردم هم آمد. اين خشونت، ابزار جنگي خاص خودش را هم داشت. مثلا من وقتي چهار سالم بود يك نارنجك دستي، اسباب بازيام شده بود؛ سلاح هايي كه همچنان آمادة شليك بودند و بچههاي بزرگتر به ما ياد ميدادند كه چطور با اين سلاح ها، پرندهها را به رگبار ببنديم. يك روز مادرم- كه زن شجاع و تيرانداز قابلي بود – در حالي كه لگد مسلسل به زمينم انداخته بود، بالاي سرم آمد. خيلي ترسيدم. اما او نه داد زد و نه مرا زد و نه تنبيه ديگري در مورد من انجام داد. او مسلسل را از دستم گرفت و گفت بيا تا به تو ياد بدهم از آن چطور ميشود استفاده كرد. بعد يك تكه كندة درخت را روي سنگي گذاشت و به آن شليك كرد. كندة درخت دو تكه شد. بعد رو كرد به من و گفت اين كاري است كه بايد از مسلسل انتظار داشت. بنابراين شما حتي وقتي يك تفنگ چوبي يا پلاستيكي داريد، نبايد آن را به طرف كسي نشانه برويد. از آن روز به بعد، من حتي با انگشت هم به طرف كسي نشانه نرفتهام.
سنگ نوشته
سنگ نوشته
- وسعت روحي هر انسان به تعداد افراديست كه ميتواند دوست داشته باشد.
- فضاي روحي هر دوست به فضاي روحي شما اضافه مي گردد(ميتوانيد از تفكراتش استفاده كنيدوباورهاي هنجار خود را به او پيشكش كنيد ) گرچه اين فضا مشترك است ولي بهرحال موجب گسترش فضاي روحيتان مي گردد.
- بسته به نوع و درجه رابطه دوستي، فضاي روحي دوستتان گاه متعلق به شماست، گاه مال اوست وگاه مشتركاً در آن سهيم هستيد.
- هركس كه نتوانيد با او رابطه دوستي بر قرار كنيد ممكن است در فضاي روحي شما چالشي پديد آوردويا در بهترين حالت چيزي بر آن نمي افزايد.
- قدرت ايجاد يك رابطه دوستي، در واقع همان تعداد پنجره هائي است كه ما درمرزهاي فضاي روحي مان قرار ميدهيم.
ادامه دارد . . .