نامه هاي عاشقانه1
ای خوبِ هميشه ساکت , ای تبسمِ مليح بعدِ هر سلام , ای چشمهای هميشه محجوب وکمي نگران ,
اي تفکرِ عارفانة بعدِهر کلام و اي سزاوار ستايش
سلام
گرچه در مکالماتمان , نهايت تلاشم را بکار مي بندم تا رفتاري کاملا عادی ومعمولی از خودبروزدهم , ولی مي بيني که حقيقت جز اين است , اين واژه های لعنتي از ذهنم پرواز مي کنند , آنهم درست همان وقت که خيلی به آنها نياز دارم وباز در چنين مواقعی , اين قلمم است که بفريادم ميرسد و سينه سپيد کاغذ را در مي نوردد .
اين عذر را از من بپذير .
" به تماشا سوگند . . . . وبه آغاز کلام . . . . و به پرواز کبوتر از ذهن . . . .
واژه ای در قفس است .(سهراب سپهري) "
باورنمي کردم روزي مجموعة لغاتم براي بيان تفکراتم , کم بيايد . . . شايد روز مبادا همين باشد . ! !
آنقدر به اين موضوع مي انديشم که چه فکری درمورد من داري و در حاشيه های خلوتِ ذهنت چه جايگاهی دارم , که بکلي فراموش مي کنم چه حقی , حتی برای مطرح کردن اين سئوال دارم و يا اصلا چرااين سئوال را ميپرسم . . . .
واقعا خودم هم نميدانم چرا ؟
مگر چه خطائی از تو سرزده که مثل منی خودرا مستحق دريافت پاسخ ميداند .
ولی نگران نباش , هيچ خطائی از تو سر نزده است , و يقين داشته باش رفتار ما هردو , از مرز های متعارف فراتر نرفته است , و نخواهد رفت .
مطمئن باش تا رخصت ندهی در کوچه باغهای خاطراتت قدم نخواهم نهاد و کوچکترين تلنگری بر آرامش آبی زندگيت وارد نخواهم ساخت . . .
" مبادا که ترک بردارد چينی نازک تنهائی تو ! . . . . . . . . . "
و ترا به لحظات مقدس هر طلوع قسم ميدهم , چنانچه اين مراسلات ومراجعات موجب آزردگي خاطر است اشارتي بنما تا بلافاصله متوقف گردد . . . . نسل ما , به برکت سيم خاردارهای شريعت و محدوديتهای اجتماعی , که پيرامون ذهن و وجودمان تنيده اند , به سختی آموخته ايم , چگونه ريشه دارترين احساسات را در درون خود مکتوم نمائيم . . . حتی به قيمتِ . . . .
تا بعد . . . . . .