با تامل بخوان
مگذار که خالي روز ها و سنگيني شبها , در اعماق روحم , جائي از يادنرفتني باز کند .
هر لحظه که در تسليم بگذرد , لحظه ای است که , بيهودگي و مرگ را تعليم ميدهد .
آنچه هر جدائي را تحمل پذير ميکند , انديشه پايان آن جدائي است , و چه رنج آوراست زمانه به تو بقبولاند که جدائيت پاياني ندارد .
نه هليا ,
تحمل تنهائي , از گدائي دوست داشتن , آسانتر است .
تحمل اندوه , از تکدّي همة شاديها , آسانتر است .
سهل است که انسان بميرد, تا آنکه بخواهد به گدائي حيات برخيزد .
چه چيز , مگرهراسي کودکانه درقلب تاريکي, آتش طلب مي کند؟
مگرپوزش , فرزند فروتن انحراف نيست ؟
نه هليا . . . بگذار که انتظار , فرسودگي بيافريند , زيرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد .
ما ميتوانستيم ايمان به تقدير را , مغلوب ايمان به خويش کنيم .
آنگاه ما هرگز نفرين کنندگان امکانات نبوديم . . .
دستمالهاي مرطوب , تسکين دهنده دردهاي بزرگ نيستند .
اينک , دستي ست که با تمام قدرت , مرا به سوي ايمان به تقدير ميراند .
اينک , سرنوشت , سرافرازي ازلي خويش را پايدار مي بيند .
شايد , شايد مانيز عروسکهاي کوکيِ اين تقدير بوده ايم . . . نميدانم . . .
(" نادر ابراهيمي" در كتاب "بارديگر شهري كه دوست ميداشتم")
ميشه تو چشمهای تو قديميها رو تازه کرد
ميشه تو چشمهای تو , گم شد و مرد
ميشه در يا , رو به بغض تو سپرد
ميشه فرياد زدو رفت تا ته دشت
ميشه دريا شدو از خشکي گذشت
ميشه با چشم تو , رنگهارو شناخت
ميشه بهترين ترانه هارو ساخت
بزار آدمها بدونن
ميشه بيهوده نپوسيد
ميشه خورشيد شدو تابيد
ميشه آسمون رو بوسيد