اين شعر از آقاي هوشنگ ابتهاج است كه دكتر سروش در پايان نامه اي انتقاد آميز به هاشمي رفسنجاني آورده است به نظرم از نظر ادبياتي بسيار قوي و قشنگ است

باز اين چه ابـر بود كه مـارا فروگـرفت             تنها نه من ،گرفتگي عالم است اين

يكــدم نــگـاه كــن كه چه برباد ميـدهـي             چندين هزارامــيد بني آدم است اين

اي دست برده بردل دينم چه مي كني             خونم بريختي وهنوزت كم است اين     

 

همين شعر باعث شد به دنبال ديگر كارهاي اين شاعر معاصر بروم ، تفكرات جالبي دارد مثلا به اين شعر بر خوردم  معشوق حتي پس از وصال به عاشق هم راضي نمي شود و آنرا رضايت بخش نمي يابد!

اينقدر رنج كشيديم و نمي دانستيم

كه بلاهاي وصال تو كم ازهجران نيست

تب وتاب غم عشقت دل دريا طلبد

هر تّنّك حوصله را طاقت اين طوفان نيست

آنچنان سوخته اين خاك بلاكش كه دگر

انتظار مددي از كرم باران نيست