كتاب اول كار خودش را كرده بود و فيلسوف جوان شيفته سلف شريف خويش ملاصدراي شيرازي شده بود. همان كه چون او اهل كيميا بود و در كار جمع عقل و عشق، ايمان و عرفان، فلسفه و دين. در عهد ملاصدرا البته واژه روشنفكري ديني اختراع نشده بود اما اگر بتوان مفهوم روشنگري را به اعصار ماقبل تجدد تسري داد (كه نمي توان) پس مي توان آن ملا و اين دكتر را هر دو از جنس روشنفكران ديني خواند كه جامع ابن سينا و شيخ اشراق شدند و دشنام فقها و امرا را خريدند. سروش در باب ملاصدرا مي نويسد:

«كاخ بلند فلسفه وي از آن روزگار تاكنون در چشم من چهره هاي گونه گون يافته است. و در قياس با مولوي بي نظير و بي قياس، وي را رقيبان و مدعيان فحل و فخيم بسيار پديدار شده اند و چندان بانگ و رنگ به ميهماني سامعه و باصره من درآمده اند و طاووسان و عندليبان معنا چندان با هم درآميخته اند كه بر شهسواري و يكه تازي طائر فكرت وي رنگ تأمل افشانده اند.»

 

اين گونه بود كه سروش نخستين عشق فلسفي زندگي خويش را فرو گذارد و به جانب عشق هاي ديگر رفت. سر پوپر جانشين ملاصدرا شد. با وجود اين «نهاد ناآرام جهان» در شرح و طرح نظريه حركت جوهري ملاصدرا از اولين رساله هاي سروش است. سروش در اين كتاب نظريه حركت جوهري صدرا را با كشف قانون جاذبه توسط نيوتن و تئوري نسبيت اينشتين مقايسه مي كند و براهين ملاصدرا را يك به يك تشريح و تاييد مي كند. مولف «نهاد ناآرام جهان» در مقدمه نشر دوم كتاب خويش ياد مرتضي مطهري و مهدي حائري را گرامي مي دارد كه تذكارها و توصيه ها به سروش داشتند و از غلامعلي حداد عادل نيز ياد مي كند كه مولف را «مدد بسيار رساند و اگر همكاري هاي مشفقانه او نبود اين دفتر چنانكه اينك هست نمي بود.» سروش در همين مقدمه تعلق خاطر مطهري به حكمت متعاليه (مكتب فلسفي _ ديني ساخته شده توسط ملاصدرا) را مي ستايد و ذره اي از مهر خود به او را مي نماياند. مطهري و سروش در آن سال ها با رشته اي به نام ملاصدرا و حكمت متعاليه به هم پيوند مي خوردند و همين رابطه بود كه مطهري را وامي دارد كه به آيت الله خميني رهبر انقلاب اسلامي ايران توصيه كند نهاد ناآرام جهان را بخواند و او هم خوانده بود و سروش را تحسين كرده بود و تحسين وي سروش را مسرور و مفتخر كرده بود. سروش از زمره دانشجويان مومن لندن بود و با گذار از انجمن حجتيه و تأمل در حكمت متعاليه، به آن بخش از روحانيت كه حول اين محور مي چرخيد علاقه مند شده بود. چنان علاقه مند كه در سال 1373 پس از سال ها همچنان از آيت الله خميني (و دكتر شريعتي) به مثابه دو محبوب خويش در «قصه ارباب معرفت» نام مي برد و با زبان عاشقانه مي نويسد: «امام خميني را پيش از شريعتي شناختم، وقتي دانش آموز دبيرستان بودم... پس از رهايي امام از زندان در خيل مشتاقان و هواداران بسيار او به قم به خانه او رفتم و اين نخستين بار بود كه او را از نزديك مي ديدم. ساليان بعد در دوران دانشجويي كتاب مخفي حكومت اسلامي او را خواندم و در سلك مقلدان او درآمدم. در فرنگ او را بهتر و بيشتر شناختم در بحبوحه انقلاب كه امام به پاريس آمد مرا توفيق بيشتر ديدار وي دست داد. يك بار كه در پاريس به ملاقات خصوصي رخصت فرمود از او در باب آزادي پرسيدم و پاسخ او همان بود كه بعدها از او شنيدم: آزادي آري، توطئه نه و بر آزادي فكر و بيان تاكيد و تصريح كرد. گفت: اين ماركسيست ها نمي دانند فلسفه را با ف مي نويسند يا با ضاد مع الوصوف آثارشان را در فلسفه و خصوصا در اقتصاد بايد خواند.» سروش البته اخيرا روايتي ديگر از قرائت كتاب حكومت اسلامي (ولايت فقيه) رهبر انقلاب اسلامي به دست داده است: «زماني كه در انگلستان دانشجو بودم كتاب حكومت اسلامي آقاي خميني را با دقت بيشتري خوانده بودم. هر چند قبلا در ايران نيز به صورت مخفيانه به دست من رسيده بود و من آنچنان كه بايد تعمقي در آن نكرده بودم اما حقيقتا در انگلستان اين كتاب براي من كتابي دلسردكننده بود. اين كتاب را در امر سياست و حكومت بسيار ساده و بسيط يافتم». سروش مي گويد: « نقطه نظراتش در اين باره را با حداد عادل كه «هنوز رشته دوستي بين ما را سياست از هم نگسسته بود» در ميان گذاشته و او نيز آنها را تاييد كرده است اما دست كم تا دو ماه گذشته كه اين خاطرات در مجله نامه منتشر نشده بود، درباره رابطه و علاقه سروش و آيت الله خميني ترديدي وجود نداشت. سروش پس از بازگشت به ايران به هنگام پيروزي انقلاب اسلامي سعي بسيار كرد كه توصيه هاي آيت الله را درباره ماركسيسم جدي بگيرد. درواقع از يكسو اين آيت الله خميني (مدرس سابق فلسفه اسلامي و صدرايي) بود كه او را به نقد ماركسيسم فرا مي خواند و از سوي ديگر تأثيرات آشكار سروش از فلسفه علم و فلسفه سياسي كارل پوپر از انگلستان سبب مي شد به عنوان چيره دست ترين منتقد مسلمان ماركسيسم در ايران پس از 1357 جلوه گر شود. در اين هنگام رژيم پهلوي سقوط كرده بود و ماركسيست ها مهمترين رقيب مسلماناني به شمار مي آمدند كه پس از انقلاب اسلامي به رهبري آيت الله خميني به حكومت رسيده بودند. نيروهاي مذهبي اما مصافي سخت با ماركسيسم را از سر مي گذراندند. در حالي كه هر دو جريان اسلامي و ماركسيستي خويش را راديكال، انقلابي و چپ مي دانستند اما مسلمانان تلاش مي كردند از التقاط با رقيب جلوگيري كنند. چه رقيب تاكنون بارها به آنها خيانت كرده بود. ماركسيست شدن بخشي از سازمان مجاهدين خلق، رواج روايت هاي ماركسيستي از اسلام كه حتي متفكران مسلماني چون علي شريعتي را در معرض تهمت قرار مي داد و پيدايش گروه هاي ماركسيستي- اسلامي از مهمترين نقاط تماس دو جناح اسلامي و ماركسيستي به شمار مي رفت. سروش البته هرگز چپ گرا نشد. آموزه هاي انجمن حجتيه پس از بهائيت، ماركسيسم را مهمترين دشمن اسلام معرفي مي كرد و نزديكي سروش به مطهري مانع از همفكري او با شريعتي مي شد. با وجود اين سروش نيز در آن عصر پرجذبه شريعتي گرايي، شيفته پرحزم و حلم او شد، هر چند كه او را از راهي غير از عشق شناخت: «شريعتي را من ابتدا در آينه مخالفانش مشاهده كردم. مخالفاني كه نيم پاره از هزارپاره كمالات او را نداشتند و از اختلاف شديدي كه بر سر او مي رفت، پي بردم كه بايد عظمتي در كار او باشد و بيهوده سخن بدين درازي نبود. ... سرنوشت چنان خواست كه در فرنگ شاهد مرگ او و از شويندگان جسد او باشم.» سروش در لندن به همراه مجتهد شبستري (ديگر روشنفكر ديني نامور ساليان اخير) بر جسد شريعتي حاضر شد و در شست وشوي جنازه او شركت كرد و بار ها براي كساني كه شريعتي را شهيد خواندند اين روايت را تكرار كرد كه كالبدشكافي شريعتي نه نشاني از شهادت داشت و نه نشانه اي از جنايت. با وجود اين سروش ناخودآگاه وارث شريعتي شد. وارثي كه در مكلا بودن، روشنفكر شدن، منتقد روحانيت بودن و ... با سلف صالح خويش نسبت داشت و در چپ نبودن، فلسفه خواندن، ماركسيسم ستيزي و ... از او فاصله داشت. چندي بعد مرتضي مطهري منتقد بزرگ علي شريعتي هم درگذشت و سروش عملا عهده دار نقش او نيز شد. سروش با مطهري نسبت هاي فكري و شخصي نزديك تري داشت. همچون او دانش آموخته فلسفه اسلامي و شيفته ملاصدراي شيرازي بود و از التقاط با ماركسيسم پرهيز داشت. نسبت به غرب منتقد اما ملتزم به نقد آگاهانه بود و مي كوشيد همانند مطهري با نگارش آثاري مانند فلسفه تاريخ خلاء وجود پاره اي ابواب در فلسفه اسلامي را پركند. به يك معنا برخلاف شريعتي كه در پي اصلاح فكر ديني بود، مطهري به احياي انديشه اسلامي مي انديشيد و سروش دست كم در دوره اول انديشه خود بيشتر محيي بود تا مصلح. با وجود اين سروش اخيرا در گفت وگويي «از نوشته هاي نسبتا مدرن گراي آقاي مطهري ... مانند همين نوشته ايشان درباره فلسفه تاريخ» انتقاد كرده و گفته حتي در اوان انقلاب اين آثار را بسيط و ساده يافته است.

 

از سال 1358 در فقدان مطهري و شريعتي مردي بر جاي ايشان تكيه زد كه نه در انديشه كه حتي در قيافه نيز شبيه و برآمده از آن دو بود. معمم نبود اما محاسن داشت. منبري نبود اما خطابه مي خواند. مسلمان بود اما روشنفكر هم بود. ماركسيست نبود اما مترقي بود و اين همه در وجود عبدالكريم سروش گرد آمده بود. سروش در اين سال ها به سرعت مراحل عالي رسيدن به مقام ايدئولوگ ارشد جمهوري تازه تاسيس ديني در ايران را طي مي كند. در سال هاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي تنها چند رساله مانند «چگونه بايد مبارزه كنيم؟» و در حوالي پيروزي انقلاب برخي كتب فلسفي مانند «نهاد ناآرام جهان» و نيز «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» از او منتشر شده بود. كتاب اخير در حوالي سال 1357 مكرر منتشر شد و سروش در مقدمه تحرير دوم اين كتاب هدف از انتشار آن را توضيح معناي علم راستين در نگاه اسلام معرفي مي كند تا متفكران مسلمان فيلسوفانه در علوم مغرب زمينيان بنگرند و غث و ثمين استنباطات آنان را بازشناسي كنند. در چاپ سال 1368 بر اين كتاب مقاله اي از كارل پوپر به نام كشكول و فانوس به كتاب اضافه شده كه صادق لاريجاني (منتقد بعدي سروش و عضو كنوني شوراي نگهبان) آن را ترجمه كرده است اما سروش در چاپ سال 1371 نام مترجم را از پانوشت مقاله حذف كرده است. «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» از آن رو مهم است كه سروش براي نخستين بار در ايران فلسفه علم كارل پوپر را وارد متون آموزشي نه فقط دانشگاه ها كه بسياري از محافل علمي نيرو هاي مذهبي مي كند. در اين كتاب قاعده «ابطال پذيري» معيار معرفت مي شود: گزاره اي علمي است كه دليلي برخلاف آن اقامه نشده باشد. آموزه هاي پوپر طي سال هاي بعد نقش بي بديل در بسط و نفوذ ليبراليسم در ايران و جدايي سروش از محافظه كاران ايفا كرد بدون آنكه كسي متعرض آن كتاب پايه، بنيادي و در عين حال موثر شود در واقع اين اتفاق كه سروش مجراي شناخت انقلابيان مسلمان از انديشه جديد غربي در سال هاي پس از 1357 شد مي تواند گوياي اهميت وي در تحولات سياسي آتي ايران باشد. جوانان انقلابي كه نه استادان غيرمذهبي دانشگاه ها را برمي تافتند و نه استادان كهنسال حوزه هاي علميه را درك مي كردند در پي آموزگاري جوان مي گشتند كه جامع هر دو نهاد باشد، وارث شور شريعتي و شعور مطهري باشد، رهبري انقلاب را پذيرفته باشد، در برابر خطر ارتجاع و نفاق هر دو هوشيار باشد و دغدغه ايدئولوژي و شريعت را با هم داشته باشد. سروش در اين سال ها خطيبي موفق بود. گذشته از سهم قابل توجه او در رسانه هاي رسمي بايد به هنرمندي و سخنوري و دانشوري او ايمان آورد. صداي سروش به سروشي آسماني مي مانست كه جان را در اوج آرامش به ارتعاش درمي آورد. او مانند شريعتي فرياد نمي كشيد، هيجان زده نمي شد، شعار نمي داد و با تطويل كلامش جوانان شنونده را در پي خود نمي كشيد اما با صدايي آرام، يكنواخت و دلنشين كه نكته هايي ناديده، نو و بديع را با اشاراتي بجا و دقيق تكرار مي كرد و با اين تكرار آن را ملكه ذهن جوان مي ساخت نبوغ خويش در سخنوري را به رخ همه مي كشيد. سروش سخنوري را در انجمن حجتيه آموخت (همچنان كه ديگر اعضاي انجمن سخنوراني شايسته شدند) اما بدون شك حافظه قوي او و ذهن هوشمندش در به خاطرسپاري مثنوي مولوي و شعر حافظ و نهج البلاغه و قرآن مجيد در هنر سخنوري سروش نقشي بي نظير داشت. نقطه قوت سروش بر شريعتي در شناخت بيشتر او از سنت بود. اگر شاهكار ادبي شريعتي كوير است و تسلط او بر ادبيات جديد ايران كم نظير سروش بر ادبيات كلاسيك تسلطي شگرف داشت. به گونه اي كه او را مي توان گذشته از سلطه اش بر فلسفه، اديبي تمام عيار نيز خواند كه نثري پالوده، بي نياز از ويرايش دارد و نيكو، شعر مي گويد و مصحح و شارح مثنوي و نيز مفسر و عالم به نهج البلاغه نيز هست. از سوي ديگر سروش به زبان انگليسي نيز تسلطي حرفه اي در رديف مترجمان آثار علمي و فلسفي داشت. ترجمه چند كتاب ارزنده در فلسفه علم و آگاهي اش از متون معتبر و جديد در اين حوزه به همراه علاقه و تبحرش بر فلسفه اسلامي سروش را نزد جوانان انقلابي همان ساخت كه بود. پس سروش نيز به نگارش آثاري انقلابي روي آورد. «ايدئولوژي شيطاني» را در سال 1359 در نقد ماركسيسم نوشت كه بازنويسي چند سخنراني در دو دانشكده تهران و نيز چهار سخنراني در صداي جمهوري اسلامي ايران بود. سروش واژه مي ساخت و مردان سياست آن را به كار مي بردند. دگماتيسم نقابدار، ارتجاع مترقي، ايدئولوژي شيطاني و... در اين كتاب او افزون برآموزه هاي ضد ماركسيستي، معنايي استراتژيك در انديشه ليبراليستي را نيز آموزش مي دهد و آن جدايي انگيزه از انگيخته است. اينكه به جاي توجه به پايگاه طبقاتي اجتماعي يا حزبي افراد انديشه آنها را نقد كنيم بدون شك از نقاط عطف فكر ليبرال درجامعه مذهبي ايران پس از 1357 است.