زندگی و آثار دکتر سروش قسمت 2
كتاب اول كار خودش را كرده بود و فيلسوف جوان شيفته سلف شريف خويش ملاصدراي شيرازي شده بود. همان كه چون او اهل كيميا بود و در كار جمع عقل و عشق، ايمان و عرفان، فلسفه و دين. در عهد ملاصدرا البته واژه روشنفكري ديني اختراع نشده بود اما اگر بتوان مفهوم روشنگري را به اعصار ماقبل تجدد تسري داد (كه نمي توان) پس مي توان آن ملا و اين دكتر را هر دو از جنس روشنفكران ديني خواند كه جامع ابن سينا و شيخ اشراق شدند و دشنام فقها و امرا را خريدند. سروش در باب ملاصدرا مي نويسد:
«كاخ بلند فلسفه وي از آن روزگار تاكنون در چشم من چهره هاي گونه گون يافته است. و در قياس با مولوي بي نظير و بي قياس، وي را رقيبان و مدعيان فحل و فخيم بسيار پديدار شده اند و چندان بانگ و رنگ به ميهماني سامعه و باصره من درآمده اند و طاووسان و عندليبان معنا چندان با هم درآميخته اند كه بر شهسواري و يكه تازي طائر فكرت وي رنگ تأمل افشانده اند.»
اين گونه بود كه سروش نخستين عشق فلسفي زندگي خويش را فرو گذارد و به جانب عشق هاي ديگر رفت. سر پوپر جانشين ملاصدرا شد. با وجود اين «نهاد ناآرام جهان» در شرح و طرح نظريه حركت جوهري ملاصدرا از اولين رساله هاي سروش است. سروش در اين كتاب نظريه حركت جوهري صدرا را با كشف قانون جاذبه توسط نيوتن و تئوري نسبيت اينشتين مقايسه مي كند و براهين ملاصدرا را يك به يك تشريح و تاييد مي كند. مولف «نهاد ناآرام جهان» در مقدمه نشر دوم كتاب خويش ياد مرتضي مطهري و مهدي حائري را گرامي مي دارد كه تذكارها و توصيه ها به سروش داشتند و از غلامعلي حداد عادل نيز ياد مي كند كه مولف را «مدد بسيار رساند و اگر همكاري هاي مشفقانه او نبود اين دفتر چنانكه اينك هست نمي بود.» سروش در همين مقدمه تعلق خاطر مطهري به حكمت متعاليه (مكتب فلسفي _ ديني ساخته شده توسط ملاصدرا) را مي ستايد و ذره اي از مهر خود به او را مي نماياند. مطهري و سروش در آن سال ها با رشته اي به نام ملاصدرا و حكمت متعاليه به هم پيوند مي خوردند و همين رابطه بود كه مطهري را وامي دارد كه به آيت الله خميني رهبر انقلاب اسلامي ايران توصيه كند نهاد ناآرام جهان را بخواند و او هم خوانده بود و سروش را تحسين كرده بود و تحسين وي سروش را مسرور و مفتخر كرده بود. سروش از زمره دانشجويان مومن لندن بود و با گذار از انجمن حجتيه و تأمل در حكمت متعاليه، به آن بخش از روحانيت كه حول اين محور مي چرخيد علاقه مند شده بود. چنان علاقه مند كه در سال 1373 پس از سال ها همچنان از آيت الله خميني (و دكتر شريعتي) به مثابه دو محبوب خويش در «قصه ارباب معرفت» نام مي برد و با زبان عاشقانه مي نويسد: «امام خميني را پيش از شريعتي شناختم، وقتي دانش آموز دبيرستان بودم... پس از رهايي امام از زندان در خيل مشتاقان و هواداران بسيار او به قم به خانه او رفتم و اين نخستين بار بود كه او را از نزديك مي ديدم. ساليان بعد در دوران دانشجويي كتاب مخفي حكومت اسلامي او را خواندم و در سلك مقلدان او درآمدم. در فرنگ او را بهتر و بيشتر شناختم در بحبوحه انقلاب كه امام به پاريس آمد مرا توفيق بيشتر ديدار وي دست داد. يك بار كه در پاريس به ملاقات خصوصي رخصت فرمود از او در باب آزادي پرسيدم و پاسخ او همان بود كه بعدها از او شنيدم: آزادي آري، توطئه نه و بر آزادي فكر و بيان تاكيد و تصريح كرد. گفت: اين ماركسيست ها نمي دانند فلسفه را با ف مي نويسند يا با ضاد مع الوصوف آثارشان را در فلسفه و خصوصا در اقتصاد بايد خواند.» سروش البته اخيرا روايتي ديگر از قرائت كتاب حكومت اسلامي (ولايت فقيه) رهبر انقلاب اسلامي به دست داده است: «زماني كه در انگلستان دانشجو بودم كتاب حكومت اسلامي آقاي خميني را با دقت بيشتري خوانده بودم. هر چند قبلا در ايران نيز به صورت مخفيانه به دست من رسيده بود و من آنچنان كه بايد تعمقي در آن نكرده بودم اما حقيقتا در انگلستان اين كتاب براي من كتابي دلسردكننده بود. اين كتاب را در امر سياست و حكومت بسيار ساده و بسيط يافتم». سروش مي گويد: « نقطه نظراتش در اين باره را با حداد عادل كه «هنوز رشته دوستي بين ما را سياست از هم نگسسته بود» در ميان گذاشته و او نيز آنها را تاييد كرده است اما دست كم تا دو ماه گذشته كه اين خاطرات در مجله نامه منتشر نشده بود، درباره رابطه و علاقه سروش و آيت الله خميني ترديدي وجود نداشت. سروش پس از بازگشت به ايران به هنگام پيروزي انقلاب اسلامي سعي بسيار كرد كه توصيه هاي آيت الله را درباره ماركسيسم جدي بگيرد. درواقع از يكسو اين آيت الله خميني (مدرس سابق فلسفه اسلامي و صدرايي) بود كه او را به نقد ماركسيسم فرا مي خواند و از سوي ديگر تأثيرات آشكار سروش از فلسفه علم و فلسفه سياسي كارل پوپر از انگلستان سبب مي شد به عنوان چيره دست ترين منتقد مسلمان ماركسيسم در ايران پس از 1357 جلوه گر شود. در اين هنگام رژيم پهلوي سقوط كرده بود و ماركسيست ها مهمترين رقيب مسلماناني به شمار مي آمدند كه پس از انقلاب اسلامي به رهبري آيت الله خميني به حكومت رسيده بودند. نيروهاي مذهبي اما مصافي سخت با ماركسيسم را از سر مي گذراندند. در حالي كه هر دو جريان اسلامي و ماركسيستي خويش را راديكال، انقلابي و چپ مي دانستند اما مسلمانان تلاش مي كردند از التقاط با رقيب جلوگيري كنند. چه رقيب تاكنون بارها به آنها خيانت كرده بود. ماركسيست شدن بخشي از سازمان مجاهدين خلق، رواج روايت هاي ماركسيستي از اسلام كه حتي متفكران مسلماني چون علي شريعتي را در معرض تهمت قرار مي داد و پيدايش گروه هاي ماركسيستي- اسلامي از مهمترين نقاط تماس دو جناح اسلامي و ماركسيستي به شمار مي رفت. سروش البته هرگز چپ گرا نشد. آموزه هاي انجمن حجتيه پس از بهائيت، ماركسيسم را مهمترين دشمن اسلام معرفي مي كرد و نزديكي سروش به مطهري مانع از همفكري او با شريعتي مي شد. با وجود اين سروش نيز در آن عصر پرجذبه شريعتي گرايي، شيفته پرحزم و حلم او شد، هر چند كه او را از راهي غير از عشق شناخت: «شريعتي را من ابتدا در آينه مخالفانش مشاهده كردم. مخالفاني كه نيم پاره از هزارپاره كمالات او را نداشتند و از اختلاف شديدي كه بر سر او مي رفت، پي بردم كه بايد عظمتي در كار او باشد و بيهوده سخن بدين درازي نبود. ... سرنوشت چنان خواست كه در فرنگ شاهد مرگ او و از شويندگان جسد او باشم.» سروش در لندن به همراه مجتهد شبستري (ديگر روشنفكر ديني نامور ساليان اخير) بر جسد شريعتي حاضر شد و در شست وشوي جنازه او شركت كرد و بار ها براي كساني كه شريعتي را شهيد خواندند اين روايت را تكرار كرد كه كالبدشكافي شريعتي نه نشاني از شهادت داشت و نه نشانه اي از جنايت. با وجود اين سروش ناخودآگاه وارث شريعتي شد. وارثي كه در مكلا بودن، روشنفكر شدن، منتقد روحانيت بودن و ... با سلف صالح خويش نسبت داشت و در چپ نبودن، فلسفه خواندن، ماركسيسم ستيزي و ... از او فاصله داشت. چندي بعد مرتضي مطهري منتقد بزرگ علي شريعتي هم درگذشت و سروش عملا عهده دار نقش او نيز شد. سروش با مطهري نسبت هاي فكري و شخصي نزديك تري داشت. همچون او دانش آموخته فلسفه اسلامي و شيفته ملاصدراي شيرازي بود و از التقاط با ماركسيسم پرهيز داشت. نسبت به غرب منتقد اما ملتزم به نقد آگاهانه بود و مي كوشيد همانند مطهري با نگارش آثاري مانند فلسفه تاريخ خلاء وجود پاره اي ابواب در فلسفه اسلامي را پركند. به يك معنا برخلاف شريعتي كه در پي اصلاح فكر ديني بود، مطهري به احياي انديشه اسلامي مي انديشيد و سروش دست كم در دوره اول انديشه خود بيشتر محيي بود تا مصلح. با وجود اين سروش اخيرا در گفت وگويي «از نوشته هاي نسبتا مدرن گراي آقاي مطهري ... مانند همين نوشته ايشان درباره فلسفه تاريخ» انتقاد كرده و گفته حتي در اوان انقلاب اين آثار را بسيط و ساده يافته است.
از سال