نامه هاي عاشقانه3
امروز صبح خنديدی , و چه قشنگ خنديدي , اما نه رو به من , رو به ديگري , شايد رقيب من , نمي شناختمش ولي هر که بود خوشا به حالش , من فقط از دور ناظر بودم , آنهم بدون اذن تو . . . لطفا ببخشيد .
بي اراده لرزشی را در انگشتانم احساس کردم و عرق سردي در ابروانم دويد حس غريبي تمام وجودم را فرا گرفت حسي که با هيچ منطقي جور در نمي آمد ولي ميداني که در وادي عشق دنبال منطق گشتن بسي عبث خواهد بود , واگر اين غرور لعنتي اجازه ميداد حتما مي گريستم . . .
نازي ناز کن که نازت يه سرو نازه
نازي ناز کن که دلم بر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه
منو با تنهائيهام تنها بزار دلم گرفته
روز های آفتابي رو به روم نيار دلم گرفته
مي دونم ديوونگيه , ولي چه ميشه کرد .
تو حق داري با هرکسي که مايل هستي قدم بزني , به گفتگو بنشيني , شوخي کني و از زندگيت لذت ببري , هر جوان ديگری هم حق دارد از مصاحبت با تو و از لبخندهاي شيرينت خرسند شود . . . مي بيني , هميشه در تقسيم عادلانه حقوق ! نقشي براي خودم قائل نبوده ام , اصلا خودي وجود ندارد , همه اش توئي . . . من مهربان ندارم نامهربان من کو
واي اگر تورا براي خودم بخواهم , هميشه خودم را براي تو خواسته ام .
به خوبيها سوگند , که تو بي شک از آنها سرچشمه داري , هميشه سعي کردم کوچه باغهاي زندگيم را در راستاي نسيم فرح بخش روحت قرار دهم , تا شايد در آنها جريان يابي . ولي افسوس , تا هنوز که افسوس , . . .
نميدانم نگارنده سرنوشت , سطور آينده زندگيم را چگونه خواهد نوشت .
باورکن :
ممکن است جويبار هاي زندگيم چندان پرآب نباشند, ولي آلوده هم نيستند , زلال وگوارايند , رويش قاصدکها در مجاورشان گواهيست براين مدعي .
ممکن است ديوار کوچه باغهايم کاه گلی باشند ولي اجازه ندادم علفهاي هرزه در پايشان برويد , چندان هم پرپيچ وخم نيستند , مهم اينست که رو به آبادي اند , کافيست به سمتي بروي که جهت نماي قلبت نشانت ميدهد به آنچه ميخواهي مي رسی .
ممکن است کوچه باغغهاي زندگيم چندان فراخ نباشند , ولي به تو اطمينان ميدهم , اگربه لطف قدم در آنها گذاري و خرامان به در باغ آشنائي برسي , بر تو بسته نخواهد بود ومقدمت را با ياس ورازقي گرامي خواهم داشت .
گاه فکر مي کنم , دوري از معشوق برکتي است که خداوند در حق عاشق روا داشته است , تا در عشق خود بماند و بسوزد , بي شک اين گداخت موجب اعتلاي روحش ميشود , اين را لرزش انگشتانم اول صبح بمن گفتند وحالا در مغز استخوانم آنرا حس مي کنم .
تا بعد . . .