محسن مخملباف و هرتسوک قسمت اول

گفتگو:

ماهنامه فيلم، ايران

بهمن 1372

ورنر هرتسوك فيلمساز آلماني در سفري كه به ايران داشت در قهوه‏خانه‏اي واقع در ميدان راه‏آهن با محسن مخملباف ناهار خورد و گپ زد، حاصل آن ناهار اين گفتگوست.

سينماي شاعرانه

هرتسوگ: من قبل از آن كه ايران را با سينمايش بشناسم، با شاعران و شعرش مي‏شناختم. ايران داراي يك فرهنگ پنج شش هزار ساله است، در حالي كه ما در آلمان صاحب يك فرهنگ دويست ساله‏ايم. فرهنگ آلمان مثل يك لايه يخ نازك دو سانتي است كه بر روي اقيانوسي عظيم بسته شده و براي همين خيلي زود مي‏شكند و بربريت و فاشيسم از زير آن مي‏زند بيرون. من اين را خيلي زود حس كردم، بخصوص وقتي كه فاشيست ها بر سر كار بودند.

مخملباف: من جور ديگري دربارة فرهنگ آلمان فكر مي‏كنم. آلمان را صاحب فرهنگي مي‏دانم كه از يك سو فلسفه در آن به شكل متكاملي متبلور شده و از سويي صاحب يك شووينيسم است كه با تكيه به همان سوابق فرهنگي‏اش به دست مي‏آيد. رعايت قوانين ترافيك توسط مردم آلمان نشان‏دهندة فرهنگي است كه نظم و انضباط اجتماعي از مظاهر مثبت آن است. از آن سو همين نظم، بيانگر دلايل فرهنگي تشكل در پشت سر پيشواي آدم سوز آلمان است. و همين نظم، زمينه‏ساز پيدايش سريع و نوين صنعت آلمان است. اين فرهنگ سوابقش به نژاد آريا بر مي‏گردد، پس ديرينه است. هيتلر و رضا شاه با تكيه بر وحدت نژادي بين ايرانيان و آلماني‏ها همكاري‏شان را در جنگ دوم جهاني توجيه مي‏كردند. پس نمي‏توان گفت آلمان صاحب فرهنگ يا فرهنگ ديرينه نيست، بلكه مي‏توان گفت صاحب فرهنگ ديرينة ويژه‏اي است كه نظم بارزترين صفت آن است. اين نظم، در تفكر، به شكوفايي فلسفه مي‏انجامد و در جامعه، به اقتصاد مدرن و پيشرفته مي‏رسد. همين نظم در خودبيني و سياست، به فاشيسم، نژاد پرستي و شووينيسم مي‏كشد كه هيتلر تنها سمبل و قهرمان جنبة منفي اين فرهنگ است، ولي ما به هنر آلمان و هنرمندان آلماني از زاويه‏هاي مثبت اين فرهنگ نگاه مي‏كنيم.

هرتسوك: بله بين مردم ما رابطه‏اي هست كه از آن در سياست سوء استفاده كرده‏اند و من مي‏دانم يكي رابطة فرهنگي ديرينه و يك عشق و علاقة ديرينه بين ما هست. اما ديدار من از ايران يك كشف خيلي بزرگ است. من حتي در بين افراد سادة ايراني يك غرور و مردانگي مي‏بينم كه تختي قهرمان كشتي شما سمبل همة اين هاست، چون مردانگي هم ويژگي فرهنگ شماست. اگر كسي از من بپرسد چه كسي مرد است، مي‏گويم تختي. براي آنكه حتي در مسابقة قهرماني جهاني، وقتي در مقابل حريف شوروي خود ظاهر شد، حاضر نشد از انگشت مجروح او به عنوان نقطه ضعف حريف استفاده كند تا پيروز شود و اين نشان دهندة فرهنگ ديرينه‏اي است كه آدم هايش را جوانمرد مي‏پرورد.

مخملباف: جوان هاي ايراني به ورزش و به ويژه كشتي علاقة فراواني دارند. اما ورزش را براي اين مي‏آموزند كه اگر با كسي حرفشان شد، دعوا نكنند. با تمرين كشتي، به دنبال به دست آوردن اعتماد به نفسي هستند كه بدانند مي‏توانند بر حريف پيروز شوند، اما به خاطر مردانگي حتي از خير اين پيروزي بگذرند.

هرتسوك: من از نحوة فارسي صحبت كردن مردم شما هم خيلي خوشم آمد. در بازار اصفهان براي هر سؤالي هر كس پاسخي داشت، در حالي كه در آلمان همه خيلي سرد و مثل كارمندها كوتاه جواب مي‏دهند و سعي مي‏كنند زود سر و ته قضيه را هم بياورند. در بازار اصفهان خريد مي‏كردم، اما پول ايراني همراه نداشتم، مغازه‏دار پول آلماني را از من قبول كرد و من خوشحال شدم اما مي‏دانستم كه نرخ مارك امروز كمي بالاتر از ديروز است. مترصد بودم تا ببينم برخورد مغازه‏دار ايراني چگونه است. وقتي جنسم را خريدم، مغازه‏دار به زور يك كيف به من هديه داد تا فاصلة قيمت مارك ديروز و امروز را پر كند و اين شمة ديگري از همان مردانگي است كه به فرهنگ شما مربوط است.

مخملباف: درست ديده‏ايد. در اين چند روزه كه يكي از دوستان من فوت كرده، همة دوستانش هجوم آورده‏اند، كه سهمي از مشكلات را بر دوش بگيرند و مشكل ما شده است مشكل گشا بودن همه. در حالي كه من شنيده‏ام در كشورهاي غربي، مرگ يك نفر را از بوي جسدش پس از چندين روز مي‏شود فهميد و مسئول بردن جسد و حل مشكلات باقيمانده هم، شهرداري محل است و نه مردم و دوستان و آشنايان، و اين به تفاوت فرهنگ ها بر مي‏گردد. شما از تنهايي و گسيختگي روابط رنج مي‏بريد، ما از شلوغي و در هم آميختگي روابط.

هرتسوك: اين كسي كه در فيلم كلوز آپ خودش را جاي تو جا زده، براي من خيلي جالب بود. او شاعر است نه يك شارلاتان. او به دنبال امكاني براي هنرمند شدن بوده است. در حالي كه اگر يكي در آلمان خودش را به جاي من هرتسوگ جا مي‏زد، شك نكنيد كه حتما يك شارلاتان كوچك و احمق بود. آدم كلوزآپ احساس غرور كرده كه خودش را جاي تو جا زده.

مخملباف: كيارستمي مي‏گفت متعجبم از قدرت روحي اين جوان، چون در زندگي‏اش هر كاري خواسته كرده است. به عنوان مثال به آن خانواده گفته بود كه من يك صبح تا غروب با گروه خودم به اين خانه مي‏آيم و فيلمبرداري مي‏كنم. پس از دستگيري‏اش وقتي اقدام به فيلم ساختن از او مي‏كنند و او را به آن خانه مي‏برد تا صحنه‏هايي را بازسازي كند، آن جوان به اهل خانه مي‏گويد: من كه گفته بودم يك روز با اكيپ خودم براي فيلمبرداري به خانة شما مي‏آيم؛ امروز همان روز است!

من در يك نگاه كلي فرق انسان را در غرب و شرق اين طور تعريف مي‏كنم: در كشورهاي غربي، سيستم پيچيده است، اما آدم هايش ساده‏اند. چون هر كدام متخصص يك پيچ و مهر‏ه اند و نقش ساده‏اي برايشان در سيستم پيش‏بيني شده است. چاپلين در فيلم عصر جديد، به اين سادگي فرد در سيستم پيچيده، خوب اشاره كرده است. اما در كشورهاي شرقي، سيستم ساده است در عوض آدم هايش پيچيده‏اند. آدم هاي غربي، علمي و جزعي نگرند، اما آدم هاي شرقي، فيلسوف و عارف و شاعر و كلي نگرند. در شرق اگر شما از يك باربر يا دستفروش كنار خيابان دربارة فلسفه و شعر و عرفان سؤالي بكنيد، حتما آن ها نظرهايي در اين باره دارند، اما چه بسا از جزئيات كار خودشان به صورت علمي چندان باخبر نباشند. فيلمسازان ما هم اين جوري‏اند: مي‏نويسند، كارگرداني مي‏كنند، صحنه را طراحي مي‏كنند، مونتاژ مي‏كنند، بازي مي كنند، بعضي موسيقي فيلم هم مي‏سازند. يعني همه كاره‏اند. در خانة خودشان هم چون ايراني‏اند، بنايي و گچ‏كاري و لوله‏كشي و برق‏كشي مي‏كنند، يا به تعمير وسايل خانگي مي‏پردازند. در ايران هر كس تا زماني كه بميرد، پنجاه تا شغل عوض مي‏كند. اگر به مطالعه بپردازد، همه جور مطالعه‏اي مي‏كند، اما در غرب ممكن است كسي يك عمر روي شاخك‏هاي نوع خاصي از مورچه‏ها مطالعه كند و پس از او هم يكي ديگر راه او ادامه دهد. اين است كه من فكر مي‏كنم در غرب آدم ها زندگي كاملي مي‏كنند، ولي در شرق آدم ها زندگي جامعي مي‏كنند. ما وقتي مي‏ميريم هر جور زندگي را نيم خورده كرده‏ايم، شما يك جور زندگي را كامل كرده‏ايد. و اين دو نوع زندگي، هر كدام براي خودش محاسن و معايبي دارد. بر گرديم به سراغ سينماي ايران و نظر شما. چه فيلم هايي از ايران ديده‏ايد؟

هرتسوك: زندگي ادامه دارد و كلوزآپ را از كيارستمي ديده‏ام. آدم جالبي پشت اين فيلم ها قرار دارد. از فيلم هاي شما ناصرالدين شاه آكتور سينما، بايسيكل‏ران و دستفروش را. بايسيكل‏ران را بيشتر از همه دوست دارم، اما قبلا برايتان نوشتم كه ناصرالدين شاه شعري است در ستايش از همه سينما و نه فقط سينماي ايران. در دستفروش چيزهاي خاصي هست كه آدم را تحت تاثير قرار مي‏دهد، مخصوصا نحوه مطرح كردن مرگ را. من هيچ وقت در هيچ جا مرگ را به اين صورت كه شما نشان داده‏ايد، نديده‏ام. و اصلا مهم نيست كه آدم اهل كجا باشد تا دستفروش را ببيند و بفهمد. براي هر كس كه در رابطه با مردن قرار دارد، دستفروش قابل توجه است و حساسيت خاص شما در طرح مساله مرگ، در اشكال مختلف هم قابل توجه است. حتي در اولين اپيزود دستفروش، وقتي آن بچه ناقص الخلقه در پي خوشبختي به آن مكان سپرده مي‏شود، ما مي‏فهميم كه مرگ روح اين بچه از همان وقت آغاز شده است و هر كس خواهد گفت: اينجا مرگ اين كودك است. براي من نحوه‏اي كه شما نشان مي‏دهيد خيلي جالب و هيجان آور است. زبان سينمايي شما جالب، شخصي و سينمايي است. اين زبان متعلق به خود شماست و هيچ جاي ديگري ديده نمي‏شود.

زندگی و آثار دکتر سروش قسمت 5 (آخر)

با به قدرت رسيدن اصلاح طلبان مذهبي در سال 1376 بدون آن كه نامي از سروش برده شود افكار او مورد توجه قرار گرفت . نويسندگان مجله كيان در دو گروه جدا گانه روزنامه هاي جامعه و صبح امروز را تأسيس كردند. مدتي هفته نامه راه نو به مديريت اكبر گنجي منتشر شد كه سياسي تر از كيهان فرهنگي يا كيان ، آراي سروش را پيگيري مي كرد و از روشنفكري ديني البته با جناح چپ نام مي برد. پيوند روشنفكري ديني البته با جناح چپ اسلامي همچنان پا بر جا بود اما با تأسيس روزنامه صبح امروز نقش روشنفكران ديني در اين جبهه سياسي بيشتر شد. عليرضا علوي تبار طي گفتاري موقعيت سروش را در جامعه ايران به موقعيت پوپر در انگلستان تشبيه كرد كه هم ليبرال دموكرات ها به او استناد مي كنند و هم سوسيال دموكرات ها . سروش در اين مدت اما هيچ فعاليت سياسي انجام نداد. با وجود اينكه دانشگاه ها در اختيار اصلاح طلبان قرار گرفت اما كمتر سخنراني كرد و بيشتر نوشت. او آن قدر تئوري و ايدئولوژي سياسي ساخته بود كه اصلاح طلبان و روشنفكران ديني روزگار را به آزمون و خطاي آن تئوري ها بگذرانند. دموكراسي ديني راه را به سختي مي پيمود و روشنفكري ديني در آماج حملات قرار داشت. هر آنچه سروش لاينحل گذارده بود ، لاينحل ماند: تئوري ولايت فقيه چون منتقدي مقتدر نظريه حكومت دموكراتيك ديني را به چالش مي خواند: انتخاب يا انتصاب؟ مشروعيت يا شرعيت؟ برابري همه مردم يا برابري همه مومنان ؟ خودي يا غير خودي؟ آيا مي توان دموكراتيك بود و ليبرال نبود؟ پس چرا سروش گفته بود مسلمان نمي تواند ليبرال باشد؟ آيا مي توان سياست را حق انحصاري ديانت ندانست و دولت ديني داشت؟ چرا سروش گفته بود هر جامعه ديني لاجرم دولت ديني دارد؟ مگر آمريكايي ها ديندارترين مردم غرب نيستند؟ سروش پرسش ها را رها كرده بود و پرسش ها ي تازه متولد مي شد. در سال 1377 كتاب « صراط مستقيم» چاپ شد . در باب پلواراليسم ديني. اينكه سرانجام حقيقت نزد كدام دين است و اگر همه حقيقت نزد ماست پس چرا نبايد حق داشته باشيم ديگران را به آن بخوانيم؟ سروش باز هم يك گام جلوتر بود. كتابش با نقدهاي هميشگي مواجه شد اما جنجالي برنينگيخت چه بازار سياست داغ تر از فلسفه بود. پس سال بعد « بسط تجربه نبوي» را چاپ كرد. كتابي كه از نظر اهميت فلسفي 11 سال بعد از قبض و بسط مهم ترين كتاب سروش به

شمار مي رود . مدعاي سروش شگرف بود:

 

« در قبض و بسط تئوريك شريعت سخن از بشري بودن و تاريخي بودن و زميني بودن معرفت ديني مي رفت و اينك در بسط تجربه نبوي سخن از بشريت و تاريخيت خود دين و تجربه ديني مي رود به عبارت ديگر اين كتاب رويه بشري و تاريخي و زميني وحي و ديانت را بدون تعرض به رويه فراتاريخي و فراطبيعي آن بل با قبول و تصديق آن مي كاود و باز مي نمايد.»

 

بدين ترتيب سروش گامي بلند به پيش مي گذارد با تقسيم دين به ذاتيات و غرضيات از فربهي آن مي كاهد و با رجعت به مفاهيم عرفاني از نو كردن ايمان سخن مي گويد . بسط تجربه نبوي نيز با همه اهميتش در هياهوي سياسي هرازگاهي در مقام مفتي اعظم روشنفكران ديني ظاهر مي شد. گاهي در مصاحبه با روزنامه هاي جامعه و نشاط، گاهي در گفت وگو با صبح امروز و خرداد، چندي جمعي از همفكران او كوشيدند حزبي به نام« ائتلاف روشنفكران ديني» تأسيس كنند كه با مخالفت تمايندگان محافظه كاران در كميسيون احزاب رد شد و اندكي بعد در انتخابات مجلس ششم فهرستي با همين نام از نامزدها تهيه شد كه نام سروش نيز در آن ديده مي شد. و او كه در « رازداني، روشنفكري و دينداري» با اكبر گنجي گفت و گو كرده و روشنفكران را قدرتمندان بي مسند خوانده بود، آشفته شد و در اطلاعيه اي نوشت:« به اطلاع اخوان و احباب مي رساند كه صاحب اين قلم عبدالكريم سروش از وجود و ماهيت و نيت و فعاليت ائتلاف روشنفكران ديني پاك بي خبر است. خدمات آن قوم را به پاي اين خادم بي بضاعت ننويسيد.» بدين ترتيب آشكار شد همچنان فيلسوفي را بر سياستمداري ترجيح مي دهد . هر چند كه هراز گاهي با نامه نگاري سياست ورزي مي كند. بر بازداشت مديران روزنامه جامعه يا توقيف دفتر موسسه صراط( ناشر آثار خود) نهيب مي زند يا حتي با يادآوري رفتار رئيس جمهور سابق در برابر اعمال فشار بر خويش بر رأي او در مجلس ششم تأثير مي گذارد. آثار سروش در اين نوع نامه نگاري ها عمدتاً از نثرهاي درخشان زبان فارسي معاصر به شمار مي روند چنان كه آخرين آنها در باب مهر خاتميت بر اصلاحات و نيز انتخابات مجلس هفتم سر وصدايي برانگيخت. با وجود اين حتي نامه سروش گره از كار فروبسته اصلاحات ناتمام در ايران نگشود. مفتي محبوب ما نتوانست كسي را از راي دادن وادار و كسي را به راي دادن ترغيب كند. سروش سوم از سويي در جهان انديشه چندان شتابان از همفكران خويش فاصله مي گيرد كه صراط هاي مستقيم و بسط تجربه نبوي نه انتقاد صادق لاريجاني كه نقد محسن كديور را برمي انگيزد و از سوي ديگر در جهان سياست جز ارجاع به گذشته و ذكر ستم و مصيبتي كه بر او رفته يا دفاع در برابر اتهاماتي كه بدو نسبت داده اند ( همانند انقلاب فرهنگي) سخني نو نمي گويد. سروش دوم به هنگام مرگ مهدي بازرگان خطيب مجلس ختم او شد تا آخرين نظر بازرگان « خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبيا» را تشريح كند. نظري كه حتي بر نهضت آزادي گران آمد و آن را ناديده گرفت تا مردي كه 40 سال در پي جمع دين و سياست بود به نقض غرض متهم نشود. اما سروش سر خويش را در حديث بازرگان گفت ورفت . با وجود اين تئوري دموكراسي ديني و حلقه روشنفكري ديني براي سروش آن چنان هويت ساز هست كه او نخواهد با تجديد نظر در تجديد نظر طلبي هاي خويش همه هويت و تلاش دست كم 15 ساله اش را بر باد سوار كند . پس خود سوار هواپيما شد و راهي آمريكا شد. به جز اصناف دينداري( كه در قالب مجموعه سنت و سكولاريسم منتشر شده است) آخرين اثر مستقل سروش در اين دوره « قمار عاشقانه» است كه در سال 1379 قصه سنت و تجدد را كنار نهاد و به داستان شمس و مولاناپرداخت . سروش سال هاست كه در ايالات متحده آمريكا نه درس دين و دموكراسي كه درس شمس و مولوي مي دهد.

 

13821381 / رجعت طلبي

سال گذشته سروش به دانشكده فني دانشگاه تهران رفت. همان جا كه روزي عينكش را شكستند و جانش را تهديد كردند. اين بار اما خبري از جنگ و ستيز نبود. نه بدان جهت كه دموكراسي افزون تر شده بود كه برخي از همفكران و ياران سروش حتي از آزادي حضور در آن جلسه محروم بودند و در زندان به سر مي بردند. بدان جهت كه سطح مناقشات چنان فراتر رفته بود كه سخنراني سروش با عنوان « تجديد تجربه اعتزال» نگراني چنداني بر نمي انگيخت . سروش در اين دانشكده از لزوم تاسيس عقلانيتي بومي سخن گفته بود . سنت عقلي معتزله را به ياد آورده بود و دانشجويان را به باز خواني و تجديد آن تجربه فرا خوانده بود . امسال اما او صراحتاً و براي اولين بار ( دست كم در 15 سال اخير پس از آغاز عصر سروش دوم) بر عقل ، نقد زده و در پلي تكنيك تهران افراط در توجه به حكمت يونانيان را نقد كرده است.سروش در همين سخنراني بيعتي دوباره با مفهوم روشنفكري ديني را سامان مي دهد و مي گويد: « امروز ما در وضعيتي به سر مي بريم كه شايد در كشاكش ميان اين دو فكر ( ايماني و يوناني) قرار گرفته ايم از يكسو كساني ما را به ايمان مي خوانند و از سوي ديگر كساني ما را به خردورزي دعوت مي كنند براي كساني چنين فكري پيش آمده كه شايد اين دو با يكديگر تعارض يا تناقض دارند.» بدين ترتيب مي توان دريافت كه سروش پاسخ كدام پرسش را در اين دوره جديد مي جويد. از نظر او روشنفكري ديني در خطر است.
جرياني كه سنگ زيرين آسياي دموكراسي شد در فضاي جديدي كه از يك سو سرخوردگي سياسي در آن بيداد مي كند و از سوي ديگر آشفتگي فكري غوغا مي كند ممكن است ثمره 15 سال تلاش اين جنبش بر باد رود. بسياري از مفاهيمي كه روشنفكران ديني پيام آور آن بودند( دموكراسي ، ليبراليسم، سكولاريسم و ...) در دستان اغيار افتاده است. حتي مفهوم ظاهري پاره اي مفاهيم( دموكراسي ديني و روشنفكران اسلامي) غنيمت محافظه كاران از اين لشكر تاراج شده است. هوا تازه شده است. ظهور روشنفكران عرفي( جواد طباطبايي، داريوش شايگان) احياي محافظه كاران مدرن( حسين نصر) از جمله مهم ترين نتايج اين فضا و هواي تازه است. گذشته از ايشان و مهم تر از آنان تغيير و تحول در آراي پاره اي از روشنفكران ديني ( مصطفي ملكيان، اكبر گنجي) نيز مسئله اي است كه پيشواي روشنفكري ديني را مي آزرد. گر چه روشنفكري ديني هيچ گاه محصور و منحصر در سروش نبوده است اما به هر دليل سرنوشت آن به سرنوشت سروش پيوند خورده است.
در اين فضاي مشوش كه سكولاريسم از يكسو و بنياد گرايي از دگر سو جولان مي دهد سروش باز گشته است تا از حرمت و حيثيت روشنفكري ديني دفاع كند. سال گذشته در گفت و گو با خبرگزاري جمهوري اسلامي خدمات روشنفكري ديني را در تاسيس دموكراسي ديني يادآور شد و امسال در مصاحبه با همان رسانه، روشنفكري ديني را حذف ناشدني ناميد. اما اين همه سبب نمي شود او به پرسش هاي ناگزير جامعه خويش جواب ندهد.

 

در حالي كه بخشي از محافظه كاران سنتي خويش را روشنفكران ديني و آرمان خود را مردمسالاري ديني نام نهاده اند، گروهي از اصلاح طلبان ديني مشتاقانه به سوي روشنفكري عرفي و دموكراسي غير ديني مي شتابند. سروش البته خود روزي از دمندگان در اين آتش بود . آنگاه كه در نامه به آيت الله منتظري از ضرورت اجتهاد در اصول به جاي اجتهاد در فروع مي گفت بديهي بود كه بايد در انتظار اجتهادات عظيم تري مي شد. چه آن اجتهادات و آن مجتهدان در انتظار مفتي خويش نمي مانند.

پروژه دموكراسي نتيجه اي جز برآمدن روشنفكران عرفي ندارد. روشنفكراني كه دين ستيز نيستند و با حربه ماترياليسم فرزندان روشنفكري ديني هستند و اتفاقاً در سكولاريسم حتي پيكاري ها ( مجاهدين ماركسيست) از فدايي ها (‌ ماركسيست هاي اوليه) راديكالتر بودند و اين همه محصول منطقي قبض و بسط تئوريكي است كه در خود سروش به وقوع پيوسته است: طي 15 سال از عصري شدن معرفت ديني آغاز كرد و به عصري شدن خاتمه يافت. از قبض و بسط شروع شد و در بسط تجربه نبوي تمام شد. سروش البته همواره در پس فلسفه عقل گراي خويش انباني از عرفان پنهان داشت تا در روزگار عسرت عقل بدان پناه آورد اما آنان كه با سروش اين راه را آمده اند تنها چشم به پير طزيقت دوخته بودند و اصلاحات ديني به نقض غرض منتهي شده ، دهان اين خستگان از تشنگي خشكيده و از خستگي زبان در كام ماسيده است.

سروش اما همچنان مي خواهد بي بديل باشد. پس در اوج توجه به تجربه غرب از تجديد تجربه اعتزال سخن مي گويد و در اوج توجه به حكمت يونيان از احياي حكمت ايمانيان سخن مي گويد تا چراغ روشنفكري ديني و هژموني اين نيروي سياسي را زنده نگه دارد. روشنفكري ديني در انتهاي راه تاريخي خويش اما اكنون بيش از يك حزب سياسي نيست كه با جدا ساختن دو نها د دين و دولت آخرين كار ويژه خود را نيز به دست خود حذف كرده است. جدايي اين دو نهاد از اين پس هيچ حزبي را حتي به ياري دين به قدرت نخواهد رساند حتي اگر فرزانه اي چون سروش رهبر و جنبش هاي فراگير پايان يافته است. روشنفكران ديني يا به سياستمداراني حرفه اي تبديل شده اند يا به روزنامه نويساني حرفه اي . گروهي بايد اقتصاد داناني كامل شوند و گروهي مديران لايق . گروهي استاد تمام وقت دانشگاه شوند و گروهي نويسندگان و فيلسوفان مقيم در خانه.

از اين جمع تنها يك روشنفكر ديني مانده است كه هم او آخرين آنان نيز هست . عبدالكريم سروش پس از 25 سال تنها كسي است كه مي تواند پاسخ همه پرسش هاي بي پاسخ ، پاسخ هاي ناتمام و انتقادات مانده در نيام را بدهد. عبدالكريم سروش ماركسيسم را از در راند و ليبراليسم را از پنجره به خانه آورد، آن گاه كه با سلاح پوپر ، ماركس را نشانه مي رفت، با دست سكولاريسم را پس زد و با پا آن را به پستو آورد، آن گاه كه معرفت ديني را از دين جدا مي كرد. با چشم بر سفره سرمايه داري خيره شد و با دهان آن را تف كرد، آن گاه كه صناعت و قناعت را در تفرج صنع مي نوشت. اينك بر سر سفره او بسيار نشسته اند: هم روشنفكراني ديني كه سكولار شده اند هم محافظه كاراني سنتي كه روشنفكر ديني شده اند و هم روشنفكراني عرفي كه ميهمان ناخوانده ميزبانند. گفتار سروش به تاييد و تقبيح بر زبان همه مي چرخد. پس او بايد بازگردد تا مرزها را روشن كند و به عنوان آخرين روشنفكر بزرگ ديني گره از اين كار فروبسته بگشايد. گره فرو بسته روشنفكري ديني.

سروش بازگشته است. اما نه از آمريكا كه از حكمت يونانيان. نه به ايران كه به حكمت ايمانيان. اين بار ايدئولوگ ما نه تجديد نظر طلب كه رجعت طلب بازگشته است.