شعر عقاب از دکتر پرویز ناتل خانلری

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رمي
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را دل نشود از جانسیر

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت: ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سيصد و ان
كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظهيي چند بر اين لوح كبود
نقطه يي بود و سپس هيچ نبود

باز هم از زنده یاد قیصرامین پور

سراپا  اگر  زرد  و پژمرده ایم

ولی دل به پائیز نسپرده ایم

چو  گُلدان ِ خالی ، لب ِ پنجره

پُر از خاطرات ِ   تَرَ ک خورده ایم

اگر داغ  ِ دل بود  ما  دیده ایم

اگر  خون ِ دل بود  ما خورده ایم

اگر  دل  دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما بُرده ایم

اگر  دشنۀ  دشمنان : گردنیم!

اگر  خنجر ِ دوستان : گُُرده ایم!

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهائی که نشمُرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

ازین دست عُمری به سر بُرده ایم

سه روایت از سه منظر

 

  

حمید مصدق:

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

 

فروغ فرخزاد در جواب حمید مصدق این شعر را سرود:

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

 

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

 

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

 

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

 

جواد نوروزی، یک شاعر جوان، پس ازسالها جواب این دو شعر را اینگونه میدهد:

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

 

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

 

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

 

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانیِ مظلومِ غرور است هنوز !

 

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

یادی از سهراب سپهری

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

منتسب به حسین پناهی


ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم 
چطور روز روشن 
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

گزارش سگی سگی!

سگ در ایران باستان

21.jpg

در کیش زرتشت، دین ایرانیان پیش از اسلام، سگ یار و نگهبان انسان در برابر اهریمن بوده، چه در این جهان و چه پس از مرگ.

در اساطیر ایرانی، نام سگ بارها در نقش یاور و نگهبان در کنار شخصیتهای اسطوره ای ذکر شده و حتی به درجه ای از تقدس رسیده، سگ در جایجای متون دینی زرتشتی ستایش شده و آزار او بشدت نهی شده است.

پس از ورود اسلام به ایران هم در گوشه و کنار گزارشهای تاریخی نشانه هایی از اینکه افرادی در جوامع شهری سگ را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کرده اند (و نه لزوماً به عنوان سگ گله یا سگ شکاری) به چشم می خورد، هرچند نگهداری از سگ هیچگاه همچون جوامع غربی به رفتاری فراگیر تبدیل نشد.

ریشه نجاست سگ

 

dog-best-friend-1.jpgفاصله گرفتن اکثریت ایرانیان از سگ و حتی دیگر حیوانات خانگی، نتیجه آموزه های اسلامی و باور به نجاست سگ است، این در حالی است که در هیچ کجای قرآن نه به نجس بودن سگ اشاره ای شده و نه هیچ کلامی که تعبیری منفی در مورد سگ داشته باشد در این کتاب آمده است، قرآن حتی بصراحت اعلام کرده که حیوانی که سگ تربیت شده (شکاری) آن را صید کرده باشد پاک و حلال است (سوره مائده آیه ۴).

از پیامبر اسلام هم هیچ کلامی نقل نشده که او بصراحت در آن سگ را نجس اعلام کرده باشد و فقهائی که با استناد به سخنان پیامبر اسلام، رأی به نجاست سگ داده اند در واقع به تفسیر نقل قولهایی از وی پرداخته اند که به ناپاک بودن آنچه سگ به آن دهان زده یا به مدفوع و ادرار سگ مربوط می شود.

از همین رو، بین فقهای اهل سنت در مورد نجس یا پاک بودن سگ اختلاف وجود داشته و دارد، تا آنجا که مالک بن انس، یکی از امامان چهارگانه اهل سنت، سگ را اصلاً نجس نمی دانسته است.

مالک بن انس حتی آب دهان سگ را هم نجس نمی دانسته و با استناد به نص صریح قرآن حیوانی را که سگ شکار کرده باشد پاک می داند استدلال می کرده که چون سگ حیوان را با دهان خود شکار و حمل می کند بنابراین آب دهانش را نمی توان نجس دانست.

cute-dog2.jpgمالک حتی به گزارشهای تاریخی از زمان پیامبر اسلام (که تنها سه نسل با زمان او فاصله داشته) اشاره می کرده که بنابر آنها، در زمان پیامبر اسلام سگها در محوطه مساجد و حتی اطراف خانه کعبه رفت و آمد می کرده اند و هیچگاه از پیامبر اسلام نقل نشده که ورود آنها را به اطراف مساجد نهی کرده باشد.

ابوحنیفه، دیگر پیشوای فقهی اهل سنت، بدن سگ را پاک و تنها آب دهان این حیوان را نجس می دانسته، وی خرید و فروش سگ را هم جایز می دانسته است.

امام شافعی و احمد بن حنبل، دو امام دیگر اهل سنت، سگ را نجس می دانستند.

سگ در فقه شیعه

 

بر خلاف اهل سنت، میان فقهای شیعه بر سر نجس بودن سگ اتفاق نظر وجود دارد، علمای شیعه علاوه بر اینکه تفسیری همچون برداشت امام شافعی و احمد بن حنبل از سخنان پیامبر اسلام درباره سگ دارند، به سخنانی از امام جعفر صادق نیز استناد می کنند که بصراحت، سگ را نجس اعلام کرده است.

برای نمونه در کتاب اصول کافی آمده که امام صادق در پاسخ به سؤالی در مورد نجاست سگ، سه بار بصراحت پاسخ داده که سگ نجس است.

با این حال در میان فقهای شیعه هم دست کم می توان به سید مرتضی، یکی از بزرگترین فقهای تاریخ شیعه اشاره کرد که به نجاست سگ باور نداشته و نظر او در این باره مشابه نظر ابوحنیفه بوده است.

american_eskimo_dog1.jpgسید مرتضی از نوادگان امام موسی کاظم و بزرگان شیعه بوده و با این حال در دربار خلیفه عباسی هم ارج و منزلت داشته و قاضی القضات بوده است، قادر بالله، خلیفه وقت عباسی به سید مرتضی لقب علم الهدی (پرچم هدایت) داد و برادر او، سید رضی، گردآورنده نهج البلاغه است.

نگهداری از سگ

 

یکی از اصحاب پیامبر اسلام به نام ابوهریره داستانی از زبان عایشه، همسر پیامبر اسلام، نقل کرده با این مضمون که حسن و حسین، نوه های پیامبر، سگ توله ای را برای بازی به خانه برده بودند، روزی قرار بوده که در ساعت معینی، جبرئیل برای ابلاغ وحی نزد پیامبر برود اما آن ساعت فرا می رسد و خبری از جبرئیل نمی شود، پیامبر که از خلف وعده جبرئیل شگفت زده شده بوده ناگاه متوجه آن سگ در خانه می شود و پس از آنکه سگ را بیرون می کند، جبرئیل وارد می شود و به پیامبر می گوید ما [فرشتگان] وارد خانه ای نمی شویم که در آن سگ باشد.

این حکایت با عبارات و شیوه های مختلفی در کتابهای حدیث روایت شده و اگر منبع آن، منحصر به روایت ابوهریره از عایشه بود، فقهای شیعه که نه ابوهریره را معتبر می دانند و نه چندان دید خوشایندی به روایات نقل شده از عایشه دارند ممکن بود در اعتبار آن شک کنند اما این عبارت که فرشتگان وارد خانه ای نمی شوند که سگ در آن باشد از حضرت علی و امام جعفر صادق هم نقل شده است.

نکته دیگر این روایت این است که چه در روایتهای مورد استناد اهل سنت و چه در نقل قولهایی که از حضرت علی و امام جعفر صادق آمده، عبارت کامل این گونه نقل شده که فرشتگان وارد خانه ای که سگ یا عکسی در آن باشد نمی شوند.

انبوه عکسها بر در و دیوار مساجد و حسینه ها و زیارتگاهها و خانه های علمای شیعه و کسانی که به احکام اسلام عمل می کنند، گواهی بر نادیده گرفتن گفته هایی است که در این زمینه از پیامبر و امامان نقل شده و در عین حال از برخوردی دوگانه حکایت می کند، یعنی به بخشی از آنچه سنت پیامبر و امامان به شمار می رود عمل می شود و بخش دیگری از آن کنار گذاشته می شود.

سگ در فرهنگ عرب

 

 

RaccoonDogPups.jpgمیان اعراب نیز، همچون ایرانیان، باور به ناپاکی سگ و دوری جستن از این حیوان هیچ پیشینه ای قبل از اسلام ندارد.

در فرهنگ عرب پیش از اسلام، سگ به عنوان جانوری باوفا و شجاع ستایش می شده، برای عربهای دامدار و صحرانشین، سگ نگهبان رمه و دارایی و جانوری مفید بوده است.

در تاریخ عرب پیش از اسلام (عصر جاهلیت) آمده که هنگامی که وائل بن ربیعه، دو قبیله تغلب و بکر را از زیر سلطه یمنیها بیرون می آورد و اعلام استقلال و پادشاهی می کند، به خودش لقب کلب (سگ) می دهد و نام پسرش را جرو (سگ توله) می گذارد.

همچنین نام یکی از قبائل مهم عرب که در صدر اسلام قدرتمندترین قبیله عرب در شام بوده، قبیله کلب (سگ) نام داشته است؛ دحیة بن خلیفه کلبی یکی از اصحاب مشهور پیامبر اسلام که حامل نامه او به هرقل (هراکلیوس) امپراتور روم شد، از این قبیله بود.

گذاشتن نام سگ و القاب مربوط به این حیوان روی فرزندان میان اعراب رایج بوده، برای نمونه، یکی از نیاکان پیامبر اسلام کلاب (جمع کلب) نام داشته و نمونه مشهور دیگر، معاویه بن ابی سفیان، نخستین خلیفه اموی است.

معاویه در لغت به معنی سگ ماده ای است که عوعو می کند اما این نام از آن رو بر فرزندان گذاشته می شده که سگ ماده میان اعراب نمادی از شجاعت و جنگاوری بوده است.

از ظرائف تاریخ اینکه، معاویه دختر شیخ قبیله کلب را که میسون نام داشته به زنی می گیرد و حاصل این ازدواج، یزید شد.

در نتیجه، تبدیل سگ به نماد ناپاکی و دوری جستن از آن میان اعراب، به نظر نمی رسد که دلیلی جز آرای فقها و روحانیون در مورد نجاست سگ داشته باشد، هم اکنون نیز بین عشائر عرب لیبی که از مذهب مالکی پیروی می کنند و سگ را نجس نمی دانند، بر خلاف دیگر اعراب، واژه سگ به عنوان دشنام به کار نمی رود و برعکس از آن برای ستایش افراد و توصیف آنان به شجاعت و قدرت استفاده می شود.

سگ در دیگر ادیان

dog.bmp

در میان ادیان دیگر غیر از اسلام، بویژه ادیانی مانند مسیحیت و یهود که بین اعراب پیش از اسلام رایج بودند هم نشانه ای از باور به ناپاکی سگ و رویکرد منفی به آن به چشم نمی خورد.

در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان، تنها اشاره ای که پاکی یا ناپاکی حیوانات شده، در داستان نوح در سفر پیدایش است که در آن خداوند به نوح فرمان می دهد که از همه انواع حیوانات، چه آنانی که پاکند و چه آنهایی که ناپاک، یک جفت را سوار کشتی اش کند.

در مسیحیت که اساساً مفهوم نجاست، به آن معنا که در اسلام به کار رفته وجود ندارد و در دین یهود هم ناپاکی تنها به معنی حرام بودن خوردن گوشت برخی حیوانات (مانند خوک) تعبیر شده و نه نجس بودن و نهی از لمس کردن بدن این حیوانات یا نگهداری از آنها.

در تلمود، که مجموعه آرا و احکام بزرگان یهود است، تنها با نگهداری سگی که باعث آزار و اذیت و ترساندن مردم شود مخالفت شده و در عین حال، آزار رساندن به سگان هم نهی شده است.

تنها در متون مربوط به آیین قبالا (تصوف یهودی) است که سگ به عنوان نمادی از نیروهای شیطانی توصیف شده و شاید به همین سبب باشد که در یهودیان حصیدی، یعنی شاخه ای از یهودیان که رویکردی بنیادگرا به دین خود دارند، دیده می شود که از سگ دوری می کنند، البته جنبش حصیدی سابقه ای کمتر از هزار سال دارد و در اروپا ریشه گرفته و رشد کرده است، بنابراین نمی توان پیوندی میان باورها و رفتار این دسته از یهودیان و یهودیان صدر اسلام یافت و ریشه نجاست سگ در دین اسلام را، همچون برخی دیگر از احکام شرع، در دین یهود و باورهای یهودیان جستجو کرد.

مرجع: اینترنت!

توجه به چیزهای کوچک

-         مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه­ ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت­هاش به دست­هایت یک فشار کوچک می­دهد چیزی شبیه یک بوسه .

-         راننده تاکسی­ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می­گوید: روز خوبی داشته­ باشی.

-         آدم­هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می­ شوی، دستپاچه رو برنمی­گردانند، لبخند می­زنند و هنوز نگاهت می­کنند.

-         آدم­هایی که حواسشان به بچه­ های خسته­ ی توی مترو هست، بهشان جا می­دهند، گاهی بغلشان می­کنند.

-         آن­هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی­کنند. هر چه باشد با لبخند می­گیرند و یادشان نمی­رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می­شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

-         دوست­هایی که بدون مناسبت کادو می­ خرند، مثلا می­گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی

-         آدم­هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می­خرند و با گل می­روند خانه.

-         آدم­های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی­رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس­ های پرمهر بی ­بهانه، حتی اگر با آن­ها بدخلقی و بی­حوصلگی کرده­ باشی.

-         آدم­هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می­زنند که مثلا تو را می­ خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط­ هایی می­نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ­کس را تاب نمی­آوردند.

-         آدم­هایی که حواسشان به گربه­ ها هست، به پرنده ­ها هست.

-         آدم­هایی که اگر توی کلاس تازه ­وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می­کنند که غریبگی نکنی.

-         آدم­هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی­ کنند، توی پیاده­ رو بستنی چوبی لیس می­زنند، روی جدولهای خیابان راه میروند و روی موزائیکهای پیاده رو لی لی می­کنند.

-         همین آدم­های چیزهای کوچکند که دنیا را جای بهتری برای زندگی کردن می­کنند

اعتراف

باید اعتراف کنم

من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام

دزدانه

درچشم ستارگان

نه به تمامی شان!

تنها بدانهاکه شبیه ترند به چشمان تو

فکرکن

من این روزا یه حال دیگه ای دارم

جهان من لباس تازه می پوشه

من وتو دیگه تنها نیستیم چونکه

خدابامانشسته چای می نوشه !

ازقلم افتاده

مادرهمیشه دو کوچه بالاتر که سرویس مدرسه می ایستاد ، پسرش را با مهربانی همراهی می کرد.مثل همیشه پسر را قبل از رفتن کلافه می کرد و سفارش پشت سفارش که:"پسرم، دفتر علومت رو بردی؟"."پسرم، سرامتحان دیکته عجله نکنی یک کلمه جا بندازی ها!"."پسرم، تغذیه ات رو گذاشتم تو جیب بغلی کیفت. دست نخورده بر نگردونی خونه! هواسرده کلاهتو زنگ تفریح در نیاری سرما بخوری! و پسرم . . .پسرم . . . پسرم!"

مادرهیچ چیز را از قلم نمی انداخت و تمام سفارشهارا هر روز  رادیووار می گفت بدون آن که حتی کلمه ای جا بیندازد.

آن روز هم دست پسر کوچکش را گرفت و مثل همیشه با مهربانی و البته عجله از خانه بیرون رفت . . .

سرکوچه باخنده بچه هایی که منتظر سرویس مدرسه بودند به خودش آمد. . . نگاهی به پایین انداخت، یک لنگه دمپایی سفید و یک لنگه آبی!!!!

مادر قرمز شد و خندید

نه کتاب علوم پسرش، و تغذیه او!

نه کلاه گرم و نه دیکته اش!

مادر هیچ چیز را هیچ وقت از قلم نمی انداخت.مادر فقط خودش را از قلم می انداخت.