نامه هاي عاشقانه5
تازه ترينهای وجودم ارزاني تو باد , بهترين تفکراتم از آن توست , اي تجسمِ ملموسِ ما شدن .
در دشت سرسبز خاطراتم , بهترين گلها را تو بچين , سبدت خالي نخواهد ماند . طراوت حضورت , گلزاري ديگر خواهد روياند , رزهاي بالا رونده , که سرتاپاي سرنوشتم را فرا خواهند گرفت , غنچه های تازه رُسته , که عطر تو را دارند و هرطلوع , بابدرقة شبنم ها برروي گلبرگها يشان ترانة تو را تلاوت خواهند کرد .
در خوشترين و بهترين لحظات زندگيم , جاي تو خاليست , نبودت , انتهاي خنده هايم را الکن نموده است . در افقهاي دوردست نگاهم, نخل وجودت سايه افکنده , سايه اي از امنيت و آرامش , آرامشي دور از دسترس و رؤيايي .
تصور در دست داشتن دستهايت , بمن حس بودن ميدهد و تداوم حضورت در تالار انديشه هايم فضا رااز هرچه غير توست خالي ميکند , خلوتي دلخواسته از توومن , آنگاه خودم را در گوش جانت نجوا خواهم کرد , به آرامي و آهستگي , بطوري که سکوت هم مارا تنها بگذارد , وآن موقع است که خواهم توانست قطرات عشق را در ني ني چشمان مضطربت که به دوردستها خيره شده اند تفسير کنم و غزل لبهايت را شاعر باشم .
آري , چشمان عاشق هميشه مضطرب خواهند بود مضطرب از نرسيدن , نخواستن , نشدن وهزاران "نه" ديگر که هرکدام مسلخگاه عاشقند , بله , چون عشق هيچگاه نمي ميرد واين عاشق است که تا آخر عمر بارها به زيارت مدفن آرزوهايش خواهد رفت ودر سوگ از دست رفته هايش خواهد گريست , اين حکم ازلي است .
به قول اخوان ثالث : " مپنداري که بوم نااميدی باز به بام خاطر من مي کند پرواز "
ميشه با بودن تو . . . يه دنياي تازه رو ساخت . . .
برتووآن خاطر آسوده سوگند بردو چشم گناه آلوده سوگند
برآن لبخند جادوئي
برآن سيماي روشن
کزچمشان تو افتاده
آتش بر هستي من . . .
عمري هر شب در رهگذارت
ماندم چشم انتظارت
شايد يكشب بيايي
دردا تنهاي تنها
بگذشته بي تو شبها
در حسرت و جدائي
زين پس محزون وخاموشم
عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پائيزي
نشکفته پرپرم کرد
تا بعد . . .
